📌 یادداشت پنجم: روانشناسی و قدرت
یکی از ادعاها این بود که «بزرگترین عامل مشترک بیماریهای روان، دولته» و بدون آزادی و مالکیت فردی، «کل روان» سالم نمیشه.
بخش اول این حرف قابل دفاعه. روان انسان جدا از محیطی که توش زندگی میکنه نیست. دولت هم عامل خیلی مهمیه؛ ناامنی اقتصادی، تورم، فقر، تبعیض، فشار شغلی و احساس نداشتن کنترل روی زندگی واقعاً میتونن سطح استرس و آسیبپذیری روانی رو بالا ببرن و با اضطراب و افسردگی ارتباط دارن.
ولی از این گزاره تا نتیجهگیری که «دولت بزرگترین عامل مشترک همه بیماریهای روانه»، فاصله زیادی هست. سلامت روان محصول تعامل عوامل مختلفی مثل زیستشناسی، رشد مغز، تجربههای شخصی، روابط، سبک زندگی و شرایط اجتماعیه. عوامل اجتماعی میتونن منبع رنج و فشار باشن، اما این با این ادعا که یک علت واحد و مشترک پشت همه مشکلات روانی وجود داره فرق داره.
بنابراین مسئله فقط این نیست که جامعه و سیاست روی روان اثر دارن یا نه (این پذیرفتهشده). سؤال اصلی اینه: آیا میشه تمام پیچیدگیهای روان انسان رو به یک عامل سیاسی واحد تقلیل داد؟ چنین تقلیلی نیاز به شواهد خیلی قویتری داره.
نکته مهمتر اینه که حتی اگه بپذیریم ساختارهای اقتصادی و سیاسی روی سلامت روان جامعه اثر دارن، این موضوع با چیزی که تو اتاق درمان اتفاق میافته یکی نیست. رابطه درمانی، همدلی درمانگر، مهارت بالینی، انتخاب روش درمان و کیفیت مداخله در سطح دیگهای هستن.
البته این به معنی بینیازی از نقد روانشناسی و روانشناس نیست. یکی از مسائل واقعی این حوزه، صلاحیت درمانگرها و سازوکار نظارتشه. اگه کسی بدون آموزش، مهارت و نظارت کافی وارد این کار بشه، میتونه آسیب بزنه.
اما اینجا یه سؤال مهم پیش میآد: اگه اعتباردهی و نظارت دولتی رو کنار بذاریم و همهچیز رو به بازار آزاد بسپاریم، چه سازوکاری تضمین میکنه که افراد فاقد صلاحیت نتونن وارد این حوزه بشن؟
رابطه درمانی یه رابطه کاملاً برابر اطلاعاتی نیست؛ یعنی مراجع معمولاً نمیتونه قبل از دریافت خدمات، کیفیت علمی و اخلاقی درمانگر رو بهطور کامل ارزیابی کنه. این مشکل تا مدتی بعد از شروع خدمات هم وجود داره. پس مسئله ممکنه فقط «دولت یا بازار» نباشه؛ مسئله اینه که چطور استاندارد، پاسخگویی و حمایت از مراجع رو ایجاد کنیم.
یه نقد دیگه هم هست که ارزش جدی گرفتن داره: آیا روانشناسی و روانپزشکی میتونن تحت تأثیر قدرت و ارزشهای اجتماعی زمانه قرار بگیرن؟
پاسخ مثبته. تاریخ نمونههای روشنی از این موضوع داره. در قرن نوزدهم آمریکا، تشخیصی به نام «دراپتومانیا» فرار بردهها از بردگی رو نوعی بیماری روانی معرفی میکرد. همجنسگرایی هم تا سال ۱۹۷۳ در DSM بهعنوان یک اختلال روانی طبقهبندی میشد و بعد از بازنگری علمی و تغییر نگاه اجتماعی حذف شد. این مثالها نشون میدن که حتی نظامهای تشخیصی هم ممکنه تحت تأثیر ارزشهای فرهنگی و اجتماعی زمان خودشون قرار بگیرن.
اما این آسیبپذیری مختص روانشناسی نیست. پزشکی، اقتصاد، علوم رایانه، هوش مصنوعی، ژنتیک و فیزیک هم در دورههایی از تاریخ در خدمت اهداف سیاسی یا ایدئولوژیک قرار گرفتن (و میگیرن).
مسئله این نیست که یک علم ذاتاً «ابزار سلطه»س؛ مسئله اینه که هر دانشی، وقتی وارد ساختارهای قدرت میشه، به نقد، شفافیت، پاسخگویی، مسئولیت اخلاقی و امکان اصلاح نیاز داره.
پ.ن.: متن اصلی بدون ذکر نام در کامنت هست.
سپیده اکبری
@CogniPath
Post #275
611
- 👍 5