۱- آنالوژی «مربی بدنسازی چاق» و «تراپیست طلاقگرفته»
استدلال اینه: همونطور که مربی بدنسازی نباید خودش اضافهوزن داشته باشه، تراپیستی هم که قراره به رابطهی بقیه کمک کنه، نباید خودش طلاق گرفته باشه. وگرنه یعنی روشش کار نمیکنه.
این آنالوژی به طور عمومی برای بیشتر افراد قابل قبوله. چرا مردم چنین آنالوژیای رو قبول میکنن؟ چون یک فرض پنهان دارن: متخصص باید خودش نمونهی کامل چیزی باشه که آموزش میده.
ولی یه نکتهی مهم رو نادیده میگیره: تفاوت بین چیزی که تحت اختیار آدمه و چیزی که نیست. بیایید فرض کنیم تناسب اندام عمدتاً محصول انتخاب روزمرهی خود فرده. اما کیفیت یک رابطه، محصول مشترک حداقل دو نفر بهعلاوهی عوامل بیرونی زیاده (خانوادهها، شرایط مالی، خیانت، انتخاب طرف مقابل، حوادث غیرمنتظره. یک نفر میتونه دانش و مهارت درست رو داشته باشه و باز هم رابطهش به دلایلی که حداقل بخشی از اون خارج از کنترلش بوده، به بنبست بخوره.
در فلسفه اخلاق، مفهومی به نام «شانس اخلاقی» (Moral Luck) به این میپردازه که چطور عوامل خارج از کنترل ما میتونن در قضاوت دیگران درباره مسئولیت ما اثر بگذارن. در مورد روابط هم، مرز بین سهم انتخابهای فرد و عوامل بیرونی اونقدر روشن نیست که بتونیم بهسادگی درباره صلاحیت فرد قضاوت کنیم. مثل پزشک قلبی که خودش سیگاریه ولی میتونه تشخیص و درمان درست بده.
اینجا یه لایهی عمیقتر هم هست: این آنالوژی فرض میکنه که ما میدونیم چقدر از سرنوشت یک رابطه در اختیار فرد بوده. اما «میزان اختیار» یکی از قدیمیترین مسائل فلسفه ذهن و اخلاقه که هنوز محل بحثه. وقتی این مرز نامعلومه، قضاوت قاطع دربارهی «این آدم مقصر بود، پس صلاحیت نداره» عملاً روی یک فرض فلسفی حلنشده بنا شده، نه واقعیت.
۲- استفاده از آمار برای یک نتیجهگیری ایدئولوژیک
گفته شده بود که «طبق آمارها» تراپیستها و مشاوران ازدواج در آمریکا جزو ردههای بالای نرخ طلاق هستن.
این گزاره پایهی واقعی داره: مطالعهای که نرخ جدایی رو در ۴۴۹ شغل مختلف آمریکا مقایسه کرده بود، نشون داد مشاوران، مددکاران اجتماعی و درمانگرها همگی نرخ جدایی بالاتر از میانگین کل مشاغل داشتن (منبع). یک مطالعهی ۳۰ساله روی فارغالتحصیلان پزشکی هم نشون داد روانپزشکان بالاترین نرخ طلاق رو در میان تخصصهای مختلف پزشکی داشتن (منبع).
پس مشکل اینجا آمار نیست؛ بلکه اینه: پرشی که از آمار به نتیجه گرفته میشه. حتی اگه این نرخ بالاتر واقعی باشه و برای همه جوامع هم قابل تعمیم، دلایل محتمل زیادی براش هست که مستقیما ربطی به «بیکفایتی تراپیستها» یا «ضدیت روانشناسی با خانواده» نداره: فرسودگی عاطفی ناشی از شنیدن مداوم درد دیگران، جذب افرادی به این حرفه که خودشون سابقهی خانوادگی پیچیدهای دارن (درمانگر زخمخورده)، یا حتی این احتمال که کسی که شغلش شناخت الگوهای ناسالم رابطهست، زودتر از یک رابطهی بد بیرون میاد بهجای تحمل کردنش.
ظاهرا اینجا یک نتیجهگیری ایدئولوژیک داره از آمار گرفته میشه. همون خطای تعمیم افراطیه: از یک همبستگی واقعی (شغل X با نرخ بالاتر طلاق) به یک نتیجهی ایدئولوژیک بزرگ (این قشر ضد بنیان خانوادهست) رسیدن، بدون بررسی هیچکدوم از توضیحهای محتملتر و سادهتر.
۳- مشاهدهی شخصی بهجای شواهد
در بخش بعدی گفته شده بود: «مشاهداتم اینه که درصد بالایی از کسانی که پیش تراپیست رفتن، دیگه نتونستن رابطهی سالم بسازن».
مشاهدهی شخصی نقطهی شروع خوبیه برای پرسیدن سوال، اما بهتنهایی برای نتیجهگیری کلی دربارهی یک حرفه کافی نیست. چون هیچ گروه مقایسهای نداره (چند درصد از کسانی که اصلاً تراپیست نرفتن هم رابطهشون بهم میخوره؟)، و چون تجربهی محدود شخصی همیشه در معرض سوگیری انتخاب مشاهده هست.
ما معمولا بیشتر یاد آدمهایی میافتیم که داستانشون چشمگیرتره.
❓سوالات پایانی:
۱- با این فرض که تجربهی شخصی متخصص میتونه روی کیفیت کارش اثر بگذاره (که میگذاره و بعدا در موردش صحبت خواهم کرد)، هنوز یک سؤال باقی میمونه: آیا از یک تجربهی شخصی میتونیم دربارهی صلاحیت حرفهای نتیجهگیری کنیم؟ آیا ممکن نیست کسی بتونه به دیگران کمک کنه ولی به خودش نه؟
۲- چه مسیر استدلالی برای رسیدن از مشکل یا شکست شخصی یک درمانگر، به نتیجهگیری دربارهی بیکفایتی علم روانشناسی وجود داره؟ آیا اینجا این فرض پنهان وجود داره که علم روانشناسی اول از همه باید مشکل متخصص خودشو حل کنه و اگر نتونست شکست خورده؟ چرا؟
۳- اگر قرار باشه صلاحیت هر متخصص رو با موفقیت زندگی شخصی خودش بسنجیم، این معیار رو درباره کدوم مشاغل دیگه هم باید به کار ببریم و درباره کدومها نه؟ و چرا؟
به نظرم این سوالها ارزش فکرکردن داشته باشند.
پ.ن.: متن اصلی بدون ذکر نام در کامنت هست.
سپیده اکبری
@CogniPath