کاش روزِ جهانیِ "انجامِ کارای مورد علاقه بدون استرس و نه بخاطر وظیفه" داشتیم؛
اینطوری که اون روز کسی مجبور نبود کار خاصی که وظیفه داره یا ازش توقع میره رو انجام بده. میتونست کل روز بمونه توو تختش، میتونست صبح رو تا شب توو خیابون قدم بزنه، میتونست بشینه و از پنجره ساعتها به بیرون خیره بشه، میتونست زنگ بزنه از بیرون غذا بیارن و خودش غذا درست نکنه، میتونست بدون بهونه به مامان و باباش سر بزنه یا دوست قدیمیشو که روزهاست همو ندیدن دعوت کنه باهم چایی بخورن و بخندن و حرف بزنن، میتونست زنگ بزنه بهش و صادقانه بگه چقد دلش واسش تنگ شده و بخاطر گذشته متسفه، میتونست با بچه هاش بازی هایی رو انجام بده که توو بچگی خیلی دوسشون داشته، میتونست با پارتنرش برن جایی که اولین بار همو دیدن و تجدید خاطره کنن، یا بمونه توو خونه و دستور براونی رو که مدت ها بود دنبال فرصت واسه درست کردنش میگشت، امتاحان کنه.
بدونِ استرس، بدون اینکه وظیفه ای در قبالِ انجام کاری داشته باشه، بدونِ اینکه کسی ازش توقعی داشته باشه و فقط واسه اینکه زندگی رو یادش نره و فرصت کنه چیزایی که داره رو ببینه. اونوقت شاید زندگی قشنگتر می شد، اسمون
ابی تر بود،
بارون بیشتر کیف می داد، لبخند بیشتر مهمونِ لبا بود، عشق ها فرصتِ بروز و ظهور پیدا میکردن و قشنگیایِ زیادی خلق می شد. زندگی، دیدنِ لحظه های کوچک و معمولیه. حس کردنِ قشنگیها، به یاد اوردن خاطره های مانا و با ارزش و فرصت دادن واسه لَبخند زدنه. لازم نیست هر لحظه یه معجزه خلق کنی و یه کار بزرگ انجام بدی؛ گاهی همین که صبح از جات بلند میشی، همین که با وجودِ غمِ توو سینَت بازم بلدی لبخند بزنی، همین که بغل میکنی، همین که
گریه میکنی، همین که میری تا اشپزخونه و
چایی دم میکنی، همین که صورتتو میشوری، همین که یه موجودِ ناز کوچولو صدات میزنه
مامان یا بابا، همین که با وجودِ خستگیِ روحی بجایِ غر زدن با
خدا حرف میزنی و دل میدی بهش، همین که غذای مورد علاقه تو درست میکنی و همین که روزمرگی داری
خودِ خودِ معجزست.
لبخند بزن؛ دنیا همیشه قشنگیاشو داره.- کدعین