یچیزیو نمیتونم بفهمم؛
اگه تنهایی مال همَست، چرا همیشه سهمِ من خیلی بیشتر بوده؟ اگه همه اکثر اوقات حالشون خوب نیست، چرا من هیچوقت حسِ خوشحالی نمیکنم؟ سعی میکنم اکثرِ اوقات لبخند رو لبم باشه، با آدما ارتباط بگیرم، اگه نخواستن و ارتباطمو نپذیرفتن، با همه سختیش خودمو بکشم کنار تا به انتخابشون احترام گذاشته باشم. همیشه سعی کردم بفهمم و درک کنم و کم توقع باشم. همیشه سعی کردم تا جایی که میتونم خودم باشم و خودمو بزارم وسط توو ارتباطام و از بعضی چیزا کوتاه بیام و سخت نگیرم. همیشه همه از دور گفتن تو فرشته ای و خوشبحالِ کسی که تو رو داره ولی هیچکس به خودش زحمت نداد واسه داشتنم تلاش کنه. از دست دادنم واسه همه مثِ آب خوردنه؛ انگار منتظر بودن از دست بِدنم. همیشه اخرش تنها موندم؛ چه وقتایی که تنهایی انتخابم بود چه وقتایی که به اجبار. همیشه خجالت کشیدم بگم من تا حالا دِیت نرفتم، یا در حال حاضر شغلی ندارم و متنفرم که بخاطر پول هر شغلی رو انتخاب کنم. یا اینکه با خونوادم همه جا میرم، یا اینکه نمیتونم بعد هشتِ شب بیرون باشم، یا اینکه وقتی با جنس مخالف بخوام برم بیرون خیلی استرس میگیرم و نمیتونم جلوش ادمِ نرمال یا خنده رویی باشم و ممکنه اون این وایب رو بگیره که من ازش بدم میاد و ازین متنفرم که از رفتارم اشتباه برداشت بشه.یا اینکه از نه شنیدن میترسم و واسه همین نمیتونم برم کافه ها تا ازشون بخوام ازم کیک ساچر و تیرامیسو بخرن تا حس کنم مثلا آدمِ بدرد بخوریم و یکمم پول دربیارم و تا حدی دستم توو جیبِ خودم بره و بابتِ این نشدنا مدام باید سرزنش بشم، حالا یا از سمتِ خودم یا از سمتِ بقیه. فقط خواستم بگم منم دوس ندارم بدونِ شغل بمونم. منم دوس ندارم تنها باشم. منم از بی رفیقی رنج میکشم. منم دلم میخواد دستِ یه ادمِ واقعی رو بگیرم و کنارش دلم قرص باشه. منم از بیهدفی و پوچی بدممیاد. منم متوجه مشکلاتم هستم. پس چرا بعضیا فک میکنن من بی خیالترینم یا مثلا خودم انتخاب کردم ادمِ بدردنخور و تنهایی باشم؟ چرا سعی نمیکنیم فقط یذره همدیگرو درککنیم؟ چرا شونه نمیشیم برِ هم؟ چرا زخمِ زبون شدن بلدیم ولی "بودنِ واقعی" رو بلد نیستیم؟ خستگی کلمه مناسبی بنظر نمیاد واسه احوالِ من. شاید "فرسودگی" بتونه بیشتر حقِ مطلبو ادا کنه. با خیالِ راحت و بدونِ خجالت میگم: "من یه فرسوده ام". صدام بزنین هاژِ کهنه. چون هم درموندم، هم فرسوده.
- کدعین