چنلِ کُدی :»از فیلم "lalaland" یاد گرفتم ممکنه عشق همیشه کافی نباشه. ولی عشقِ واقعی نمیمیره.
از فیلم "priscilla" یاد گرفتم وقتی بُتی که توو ذهنت از آدما ساختی میکشنه، تازه متوجه میشی چقد سرِ کسی که نمیشناختیش، جنگیدی و بخاطرش گذشت کردی و از خودت واسش گذشتی.
ولی من دوست داشتم توو اون دوران فیلمای کلاسیک که لباس خانوما بلند و دامنی و استین پفی بود و کلاه پاپیونی میذاشتن و دستکش پارچه ای ساتن طور میپوشیدن زندگی کنم :(((
وقتی میام باهات درد و دل میکنم، لزوما به سرزنشگر یا روانشناس نیاز ندارم. گاهی فقط میخوام ینفر بدونِ قضاوت، صدایِ رنجهایِ منو بشنوه. امن باشیم واسه هم یکم.
اون حسه که انگار تو داری هَمه تلاشتو میکنی و از نفس افتادی، ولی دوروبرتو نگا میکنی میبینی بقیه دارن با سرعت از کنارت رَد میشن و تو داری فقط دست و پا میزنی؛ دریغ از یه قَدَم پیشروی. اره. دارم دقیقا هَمون حسه رو زندگی میکنم.