بلخره فهمیدم چرا توو همه رابطه هایی که دچارشون میشم، اونی که رها میشه منم و اونی که میره طرفِ مقابلمه؛
یه حقیقتِ تلخ، امروز، بعد از کلی تلاش واسه دیده شدن و در مقابل نادیده گرفتنِ من، بلخره صورتمو بین دستاش گرفت و صاف توو چشمام نگا کرد و چیزی رو که مدتها بود دنبالش بودم رو توو صورتم فریاد زد و اون حقیقت این بود: "ناتوانیِ من توو مدیریتِ احساساتم". امروز بلخره فهمیدم چرا ادمایی که باهام صمیمی میشن و احتمالا قراره در اینده نقش "شریکِ عاطفی" رو توو زندگیم ایفا کنن، بعد از صمیمت تصمیم میگیرن منو با همه خوبیام که خودشون بهش اذعان دارن، کنار بزارنَم. من توو ابرازِ احساساتم زیاده رو عَم. عقیده دارم ابرازِ احساسات شجاعانه ترین کاریه که آدم میتونه انجام بده ولی متوجهِ این موضوع نبودم که هرچیزی به وقتش و واسه آدمش و به حدش. من فرصتِ اینکه ادما بهم ابراز علاقه واقعی بکنن رو بهشون نمیدم. چون با غلیانِ احساسات میرم سراغشون و این، درست مثلِ این میمونه که چهار پنج قاشق غذا رو بخوای توو یه قاشق جا بدی و بریزی توو گلویِ یه آدم و اون وقت چی میشه؟ اون آدم شرو میکنه به سرفه کردن و حس خفِگی بهش دست میده و چرا؟ چون دهنِ اون آدم، گنجایشِ این حجم از غذا رو به یکباره نداره. ولی وقتی همون چهار پنج قاشق غذا رو اروم و سر حوصله و با لذت شرو کنه به کم کم خوردن و مزه مزه کردن و لذت بردن، همون حجم غذا وارد بدنش شده، اما اینبار اون حسِ قبلی بهش دست نداده و فرصت کرده اون غذا رو به ارومی و با تفکر بجوعه و راجب اینکه اون غذا قراره تا اخرِ عمر غذایِ مورد علاقش بشه یا نه رو پیدا میکنه. من توو اینکه ابرازِ احساسات به هیچ وجه کار ِاشتباهی نیست شک ندارم ولی حالا فهمیدم نمیشه یه حجمِ زیادی از احساسات که باید وقتی اتفاق بیفته که طرفت واقعا به اینکه میخواد کنارِ تو باشه و بیشتر بشناستت اذعان کرده و مسئولیت این ارتباطی که احتمال داره هرروز عمیق تر و بیشتر بشه رو گردن گرفته و حداقل یه سالی از ارتباطتون گذشته، نباید اون حجم از احساس رو توو مدت زمان کوتاه و وقتی ازش مطمئن نشدی ابراز کنی و درگیرِ یه اینده نامعلوم با یه ادمِ نامعلوم و یه ارتباط دونفره نامعلوم بشی. الان میفهمم که اگه کسی واقعا بخواد، باید اینو بگه، خیلی سادَست! و من اون حجم از احساس و علاقه رو درگیرِ ارتباطی میکردم که هیچوقت از دوست داشتنِ اون آدمی که خودمو خرجش کرده بودم، مطمئن نشدم. درواقه هیچوقت یه جمله واضح و روشنی ازش نشنیده بودم که نتیجش این باشه که "من واقعا بهت علاقه دارم و مایلم زمانی رو صرفِ شناختنِ همدیگه کنیم تا نتیجه درست بگیریم". همین جمله میتونست چقدر موثر باشه و جلوی چه حجمی از سوتفاهم ها و اشتباهات و از دست دادنها رو بگیره. مگه میشه یه ارتباط تموم بشه و فقط یکی از طرفین توو تموم شدنش موثر باشه؟ من میدونم جفتمون اشتباه کردیم، اون توو گردن و جدی نگرفتن ولی سریع پیش رفتن، من توو ابرازِ شدیدِ احساسات و تن دادن به این پیشرویِ سریع بدون اطمینان از علاقه طرفِ مقابلم. و خیلی چیزای دیگه که نتیجش شد پایانِ یه رابطه که میتونست عمیقتر بشه، ولی الان متوجه شدم احتمالا از خیلی وقتِ پیش دیوارِ این رابطه کج شده بود وبلخره باید فرو میریخت و ریخت. الان که اشتباهمو فهمیدم، کارِ درست این نیست که برم و به بگم هِی من اشتباهمو فهمیدم میای درستش کنیم؟ چون درین صورت هم دوباره دارم احساسی رو نشون میدم که قبلا زیاده از حد پیش رفته و کارو خراب کرده و انقد زیاد شده که سرریز میشه اگه ادامه پیداکنه و برعکس عمل میکنه، هم اینکه اگه توو یه رابطه ای قرار به درست کردن باشه، هر دو طرف باید واقعا بخوان و به این درک برسن و براش تلاش کنن و وقتی یه طرف به هر دلیلی نخواد، فقط اذیت شدنِ طرفِ دیگه نتیجه این تلاشِ یه طرفَست. همه اینا رو گفتم که بگم، واسه ایجاد ارتباطِ بهتر، یاد بگیر احساساتتو مدیریت کنی. کنترل نه، مدیریت. قرار نیست احساسات رو سرکوب کنی بلکه قراره بشناسیشون و درست و به موقع و به اندازه و واسه ادمش ابرازشون کنی. بعد از هر رابطه ای که تموم شد و قصور خودت رو توو اون رابطه فهمیدی، سعی کن خودتو اصلاح کنی، نه رابطه ای که تموم شده. چون وقتی تموم شده ینی هر دو طرف باید اشتباهاشونو گردن بگیرن و درستش کنن، خصوصا وقتی هیچوقت از علاقه واقعی طرفِ دیگه مطمئن نشدی. اگه علاقه داری باید یکاری بکنی! یه کارِ واقعی. کاری که مطمئنش کنی از واقعی بودنِ خودت و حست، نه اینکه حتی پیش خودتم از گردن گرفتنِ حست فرار کنی. شروعِ یه رابطه میتونه خیلی ساده اتفاق بیفته، این نگه داشتنِشه که اونو تبدیل به رابطه واقعی و دوطرفه میکنه. اگه حوصله و رِغبتشو نداری از همون اول صمیمی نشو. پیشروی نکن. خودت و طرف مقابلت رو اسیب دیده نکن. شما دو تا ادمین که احساسات و عواطف و وقت و زندگی دارین.