Post #2374
168
دقت که میکنم، میبینم هَمیشه واسه کارایی عجله داشتم که به اندازه کارایی که بهشون کَمتر اهمیت میدم مهم نبودن؛ عجله واسه زودتر رسیدن به کُنسرتی که بخاطر اینکه خواهرم کنارمه دوسِش دارم، چت کردنِ عجله ای با یه ادم رندوم، وسطِ پختنِ نون برنجی، دوستی که بخاطرش برای اخرین بار نَرفتم مامابزرگمو ببینم، بعدش هم مامانبزرگمو از دست دادم، هم دوستم از دستَم رفت. من چیزای مهم تر و بخاطرِ چیزای کم اهمیت تر از دست دادم. همین چایی خوردن با خونوادمه که مهمه، نه بیرون رفتنایِ ادایی، بغل کردنِ مامان قبل بیرون زدن از خونه مهمه، نه چند ثانیه دیرتر سوارِ اسنپ شدن، حرف زدن با خواهرم مهمه نه چک کردن بی وقفه پیامرسانایِ مختلف. مهم تر رو بخاطرِ ظاهرا مهما از دست میدیم واسه رسیدن به زندگی ای که خودمونم نمیدونیم چه شکلیه، فقط فِکر میکنیم اینطوری درستشه.