Post #2324
376
من وقتی غمگین باشمم کرمِ دورِ چشمم یادم نمیره. پروفایلمو عوض میکنم و اکانتم با یه چهره شاد به همه نشون داده میشه. محافظایِ دندونم رو دندونامن. همزمان که دلم میخواد جونم تموم شه، به اینده ای که هیچوقت قرار نیست تجربش کنم فک میکنم. به صدایِ باد و بارون گوش میکنم و از شنیدنش سیر نمیشم. رو قفسه سینم فشاری رو حس میکنم و سخت نفس میکشم، ولی همزمان دارم به این فک میکنم فردا ناهار چی دُرست کنم. غمگین بودن و حس نزدیکی به مرگ داشتن، دلیل نمیشه زندگی کردن رو فراموش کنم. ولی کم کم ذوقمو کور میکنه. یهو به خودم میام میبینم دیگه برف بازی حال نمیده، کتاب خوندن حال نمیده، فیلم دیدنحال نمیده، پوشیدن دورسِ نقش و نگار دارِ توو کمد حال نمیده، چای حال نمیده، کیک شکلاتی حال نمیده، هیچی حال نمیده. میترسم انقد هیچی حال نده که حتی مرگ هم دیگه حال نده. اونوقت بین دوراهیِ مرگ و زندگی معلق بمونم و نه زندگی کنم و نه بمیرم. میگن از هرچی بترسی سرت میاد. نکنه ترسام کار دستم دادن که الان اینم؟ نکنه خیلی وقته مردم و نفس کشیدنو با زندگی کردن اشتباه گرفتم؟ نکنه هیچوقت زندگی نکرده باشم؟ یادم نمیاد اخرین بار کِی حس کردم دارم زندگی میکنم. هرچی فک میکنم یادمنمیاد.