یه وقتایی هست ادم مَرگش میگیره؛
نه حس و حالِ بلند شدنو داره و نه خوابش میبره، نه دِلش میخواد گریه کنه و نه گریهش میاد، نه نفسِش بالا میاد نه میمیره، نه دلتنگه نه امیدواره نه میدونه چی میخواد و نه کسی رو به حضور میپذیره و نه از تنهاییش لذت میبره. هرچی توو خودش میگرده، هیچ حسِ قابل بازگو کردنی رو حس نمیکنه و نمیفهمه دقیقا حال الانش چیه و اسم این حس و حال و اوضا رو چی میشه گذاشت؛ بنظر من، اسمِ مناسبِ این حال و هوا، همون مرگش گرفتنه. انگار میخوای بمیری ولی نمیمیری. تا حالا مرگِت گرفته؟ من اره. تا دلت بخواد. مثلا اخرین بار همین الان.