ذهنِ بدنمند
[رشد آموزش زیستشناسی: شماره 123 بهار۱۴۰۲]
محمد عظیمی
در فرهنگ اینترنتزدهی امروزیِ ما، بیش از حد بر دنیای مجاز و تصویر تاکید میگردد و این واقعیت که ما به مثابه موجوداتی زیستشناختی ، محصول میلیونها سال سازگاری و رشد تدریجی از طریق تعامل پیوسته با جهان زنده و محیط پیرامون هستیم، نادیده گرفته میشود. ما گونهای هستیم با پیوندی ناگسستنی با سیارهمان تا اندازهای که حتی تاریخ زمین در ترکیب و طبیعت ما نقش بسته است؛ درست به همان سان که کنشهای ما نقشهایی مشخص بر جهان طبیعی نشانده است.[1] تردیدی نیست برای درک درست از داستانمان باید زیستنامه خود را در ارتباط با زمین از یاد نبرده باشیم.
ما با فناوریهای جدید در حال انفکاک از خویشتن و انحراف از تاریخمندی زیستشناختی سرشتمان هستیم.[2]
شرایط کلی جسمی و ذهنی ما، یکتایی نوع بشر با توانایی شگفت انگیزش، پیچیدگیهایی که تاکنون فقط بخشی از آن را فراچنگ آوردهایم نتیجه فرایندهای زیستشناختی در خورتوجه از بهم پیوستگیها و روابط علّی و معلولی پنهان است.
یکی از موضوعات عاجل و جدی، تطابق ساختارهای عاطفی و عصبی انسان با تغییرات چشمگیری است که وی در محیطِزیستن خویش بوجود آورده است. افزایش فوقالعادهی موارد جنون و اختلالات نسبتا خفیفتر روانی،عاطفی و عصبی در پیشرفتهترین جوامع صنعتی نشان میدهد که همه چیز به خوبی پیش نمیرود. فیزیولوژی سیستم عصبی انسان و کارکرد فکر و عواطف وی، هیچکدام به اندازهی نیازهای فیزیکیاش شناخته نشدهاند. سیستم عصبی انسان و محصول آن یعنی فکر، با انعطاف و برگشتپذیری فراوان خویش، توانسته خود را با شرایطی سازگار کند که با وضعیتی که برای برخورد با آن تکامل یافته، به طرز اعجاب انگیزی متفاوت است. اما هر قدر محیط از آنچه موجود انسانی برای سازگاری با آن تکامل یافته متفاوتتر میشود، درصد خطای سیستم عصبی نیز بیشتر میشود.[3]
از زمان فلسفه یونان باستان، عقلانیت به مثابه والاترین صفت انسانی انسانِ اندیشهورز مورد توجه قرار گرفته است و تن، حواس، عواطف و فرایندهای متابولیک به مثابه جنبههای ثانویه وجود انسان دانسته شدهاند حال آنکه بدن ما محور ذهن و روان ماست. انسان، بدنی زنده و پیشینی و وابسته به دیگری دارد که به هستی او در جهان معنا میدهد. بدون این بدن در حضور دیگری، انسان موجودی گمگشته در وادی هستی است؛ به عبارت دیگر ما انسانها از اصل موجودات بدنمندِ اجتماعی هستیم.[4و12]
بودن و هستن ما، با هستنِ دیگران در ذیل رابطهای بینا جسمانی، بینا فردی، رو در رو و چهره به چهره شکل و معنا مییابد.
اهمیت تنِ کنشگر، هدایتگر و معناساز در کنار دیگری، بر اساس بسیاری شواهد تجربی روزمره ریزودرشت در زندگی نسلهایِ بشر زیسته، نتوانسته بسیاری از فلاسفه( از جمله افلاطون) و عارفان بسیاری بویژه در شرق را متقاعد سازد که بدن، زندان ذهن و روح نیست.[4] مغزپژوهی اجتماعیِ انتقادی نشان میدهد که برای انسان بدون تنِ زنده در رابطه با محیط و دیگری نمیتوان ذهنی سالم متصور بود.[12]
پیش از فرهنگِ صنعتی ِمصرفگرا و ماشینی و مادی کنونی، اوضاع زندگی روزمره و همچنین فرایندهای آموزشوپرورش به علت تعامل بیواسطه با دنیای طبیعی و علیتهای پیچیده موجود در آن، زمینه تجربی جامع برای رشد و یادگیری انسان فراهم میکرد.[5] در شیوههای اولیه زندگی، تماس مستقیم و نزدیک با شرایط محیطی و پدیدهی همواره دگرگونشوندهی حیات، تعامل حسیِ وسیعی با دنیای فیزیکی ایجاد میکرد.
با نگاهی به گذشته باید خاطر نشان کرد که خانوادههای نزدیکتر، به هم پیوسته همراه با پیوندهای اجتماعی عمیقتر به همراه حضور حیوانات اهلی در کنار انسان، تجربیات بیشتری از گسترش حسِ همدلی و شفقت نسبت به دنیای فردگرا و جدا شدهی زندگی امروز ایجاد میکرده است.
ادوارد ویلسون فقید،استاد برجسته و صاحب کرسی دانشگاه هاروارد و بنیانگذار سوسیوبیولوژی اینگونه مطرح میکند:
« همه رنجهای انسان از این واقعیت نشات میگیرد که نمیدانیم کِه هستیم و توافق نداریم که چه باید باشیم»[2]
دستاوردهای حوزههای زیستشناسی تکاملی، مغز، ذهن، عصبشناسی و بومشناسی ما را بیش از پیش به واقعیتی روشن از خودمان نزدیکتر کردهاند. با این حال تلاش برای همرسی دانش بشری جهت توافق برای چیستی و کیستیمان همچنان ضروری مینماید.[6]انسان به حیث یک موجود قدیمی میلیون ساله، برای بارآمدن به صورت موجودی خلاق، توانا، پرانگیزه، حساس به محیط، حساس به جامعه و دیگران به شیوه و راه رسمی خاص مجهز گردیده است. راه و رسمی که برای پرورش و تحقق همه استعدادهای حسی، حرکتی، عاطفی، شناختی و رشد سالم و همه جانبه و آماده شدن برای رویاروی با چالشهای زندگی در جامعه متحول و پیچیده پیشرو بیش از هر زمان دیگری به آن احساس نیاز میشود.[7]
Post #383
3.42K