{بخش چهارم}
شاید حتی غمانگیزتر این باشد که ما وجه رقابتِ تحمیلی را به آموزش هم وارد میکنیم. کودکان یادگیرندگان طبیعی هستند. آنها به طور مداوم در حال کاویدن دنیای اطراف خود هستند و این فعالیتها را با همکاری و مشارکت بقیه کودکان انجام میدهند. آنها با هم کاوش میکنند و اکتشافات خود را با هیجان با بقیه بچهها به اشتراک میگذارند. اما در مدرسه، جایی که بزرگسالان مسئول آموزش و یاددهی هستند، همه چیز بر اساس رقابت است؛ انگیزه اصلی برای برنده شدن پاداش و تمجید است و بازندگان هم نصیبی جز شرم نمیبرند. چه کسی میتواند امتیاز عالی را کسب کند، نامش را در لیست افتخارآفرینان بر صدر بنشاند یا در آزمونی بالاترین نمره را کسب کند؟ این رقابت تحمیلی، لذت کشف و یادگیری را از بین میبرد.
وقتی بازیهای خارج از خانهِ کودکان، رقابتی میشوند دیگر برای آنها سرگرمکننده نیستند و کودکان بازی را ترک میکنند، همین اتفاق برای آموزشهای تحمیلی اجباری و رقابتی در مدرسه هم رخ میدهد و بچهها آنجا را نیز ترک میکنند. ترک مدرسه به معنی ترک تحصیل و رفتن به خانه نیست، زیرا اکثر آنها اجازه انجام این کار را ندارند (آنها در مدرسه زندانی هستند)، اما از نظر ذهنی تحصیل را ترک میکنند. کسانی که مداوما "برنده" میشوند ممکن است با صرف مقداری انرژی (اغلب آمیخته با بدبینی) به کار خود ادامه دهند، نه به دلیل علاقه واقعی به آنچه که مطالعه میکنند، بلکه بیشتر به این دلیل که از برنده شدن و تحسین ناشی از آن لذت میبرند.
∆چگونه به عنوان یک جامعه(امریکا)، رقابتجویی را بیش از حد ارج میگذاریم
شاید ما - به ویژه در آمریکا - فکر میکنیم که در یک جامعه بسیار رقابتی زندگی میکنیم و حتی خیلی از ما درباره این موضوع به خود میبالیم. برخی این رقابتجویی شدید را به اشتباه به داروینیسم ، اقتصاد آزاد، شایستهسالاری، یا فردگرایی زمخت مرتبط میکنند. این بهانهای است برای اینکه ما تمایل داریم توانایی و وابستگی همه روزه خود برای درکنار هم بودن با همنوعان انسانی خود را نادیده بگیریم. ما نمیتوانیم مدام سعی کنیم دیگران را شکست دهیم. (بله، میدانم، شما می توانید به کسی اشاره کنید که آنقدر رقابتجو است که هر دروغی را بگوید، برای برنده شدن تقلب کند او هرگز اعتراف نمیکند که باخته است در حالیکه پول زیادی به جیب زده است و موقعیتهای عالی هم بدست آورده است و حتی مقامی هم دارد و عدهای هم او را ستایش میکنند؛ به نظر شما چنین شخصیْ فرد موفقی است یا بازندهای پاک باخته؟ )
طبق تجربه من، افراد واقعاً موفق در زندگی - افرادی که دارای اقناع درونی هستند، از شغل و خانواده خود لذت میبرند، به عنوان دوست و همکار ارزشمند هستند، بیشتر بخشنده هستند تا گیرنده - افرادی رفاقتجو و مشارکتطلب هستنند تا رقابتجو. هیچ کس واقعاً به تنهایی موفق نمیشود. اگر ما موفق شویم( که میشویم) ، به این علت است که دیگران در این راه به ما کمک میکنند، و آنها به ما کمک میکنند چون ما را دوست دارند، دوست داشتن آنها به این دلیل است که ما آنها را دوست داریم و سعی نمیکنیم آنها را شکست دهیم.
به فرزندانتان اجازه دهید بازی کنند، اجازه دهید تعاملات همکاریجویانه داشته باشند، اجازه دهید زندگیای را که مادر طبیعت برای آنها در نظر گرفته است داشته باشند و اگر محیطی را که به ارث بردهاند تخریب نکنیم، بزرگسالی آنها خوب خواهد بود. نگرانی ما نباید شکلدهی به فرزندانمان باشد، بلکه باید برای مبارزه با تغییرات اقلیمی و سایر ویرانیهایی که از طریق طمع و زیادهخواهی بر سر زمین آوردهایم و واقعاً فرزندان و نوه های ما را تهدید میکنند با هم متحد شویم.
@cnstudy| مطالعات کودک و طبیعت
Post #359
1.2K