روشهاي طبیعی کودکان براي خود یادگیری، هنوز کارآمد هستند/ پیتر گری / استاد روانشانسی در کالج بوستون
ما در عصر آموزش جنون آمیز زندگی می کنیم. در طول چند دهه ي گذشته، کودکان در آمریکا همواره با میزان رو به افزایش آموزش و تدریس به شکل سخت گیرانه اي، با هدف بهبود نمرات آنها در آزمونهاي استاندارد، قرار گرفته اند. حتی در خارج از ساعات مدرسه، کودکان به طرز روز افزونی در فعالیت هاي مشابه مدارس سرگرم می شوند، که این فعالیت ها بیشتر از باور والدین مبنی بر اینکه دوران کودکی، دوران ساخت رزومه براي ورود به یک کالج صاحب نام است تا زمانی براي بازي هاي آزادانه. در طول همین دهه ها، آزادي کودکان براي بازي و اکتشاف کاهش یافته است، تحقیقات، افزایش چشمگیري در پرخاشگري و افسردگی و کاهش کنترل درونی و خلاقیت را در بین افراد جوان، نشان می دهند (گري، 2011 ؛ کیم، 2011 ؛ نیوسام، آرچر، ترامبتا و گاتسمن، 2003 ؛ توئنج و دیگران،2010 ، توئنج، ژانگ و ایم، 2004 ). در جاهاي دیگر، من دلایلی ارائه دادم مبنی بر اینکه کاهش آزادي کودکان یکی از دلایل تغییرات نابود کننده در سلامت روان آنهاست (گري، 2011 ؛ گري، 2013).افزایش دیوانه وار دستورالعمل ها و آموزشهاي ساخت یافته، و در نتیجه کاهش در میزان بازي ها، مهدهاي کودك و مدارس پیش دبستانی ما را به قهقهرا برده است. در چنین سیستمی، از معلمان به طور روزافزونی خواسته می شود که فعالیت هاي پر از بازي، خلاق و لذت بخش را به فراموشی سپرده، و وقت بیشتري را براي تکالیف درسی و آمادگی آزمونها صرف کنند (لینچ، 2015). این جریان برخلاف مطالعات مکرري است که نشان می دهند دستاوردهاي آکادمیک و فوري چنین آموزشهایی طی 2 یا 3 سال، کاملا از بین می روند (کارلسون- پیژ، آلمون، و مک لائولین، 2015 ؛ دارلینگ هاموند و سیندر، 1992 ؛ کاتز، 2015). در واقع، در برخی مطالعات کنترل شده، دانش آموزانی که دوران پیش دبستانی و مهدکودك خود را با آموزه هاي آکادمیک گذرانده بودند، عملکرد بدتري در پایه ي چهارم و قبل از آن، در زمینه هاي خواندن، ریاضیات، بلوغ اجتماعی، و کنترل هیجانی نسبت به دانش آموزان دیگر که در یک محیط مبتنی بر بازي، دوران پیش از مدرسه را گذرانده بودند، داشتند (گلدبک، 2001 ؛ مارکون، 2002 ؛ شوونهارت و ویکارت، 1997). در فرهنگ ما، فرضیه ي غالب کسانی که قوانین تحصیلی را تدوین می کنند، این است که دستورالعملها و سخت گیري هابراي موفقیت ضروري هستند. ممکن است این فرضیه چندان خوشایند نباشد، اما، مانند یک داروي بدمزه، براي بهبود یک بیماري ضروري است، و در اینجا، بیماري جهالت است. و اینطور به نظر می رسد که براي این نوع بیماري، هر چه دارو بیشترباشد، بهتر است. اگر تعداد مشخصی دستورالعمل، ما را به آن نتایج مدنظرمان نرسانند، باید دستورالعملهاي بیشتر و بیشتري به کار برده شود. و در این مسیر کورکورانه، بدون تفکر در مورد اثرات زیانبار استفاده ي بیش از حد از این دستورالعملها، پیش می رویم.
Post #196
669