ساقیا یک-دو سحر بر جگرم رحمی کن
بلبلا! خوشسخنی، با لب من نظمی کن
مستیِ هر شکنش گو و کمان کمرش
آن شکرخوانِ لبش گو و کران نمکش
تن دُردانه کشش گو که چو پر در باد است
چشم وی در نظرت چون مَه شب در بام است
بُلبُلا خواب مرو وز گُلت افسانه بگو
یار بین، جامِ تنش خواه و لب از رنگ لبو
ساقیا خواب بُودم، این سحرم خوشتر شُد
یاد سیمینه تنان با مِیِ تو مِهتر شد
چون که هوشیار شوی درد و غمت سنگین است
همچو هوری که سرش غرقِ مِیِ رنگین است
- آفتاب
