یکی از این روزهایی که توی دفتر کارم بودم، متوجه شدم که یک دوشیزه خوشگلی آمد روی بالکن رو بهرو. در آن دوران اهالی محل میدانستند که من عکاس هستم. در نتیجه، این دوشیزه نیز، میدانست که من عکاس هستم. تا چشمم به او افتاد، شروع کرد به غمیش آمدن (که در عکسها میبینید). من هم که دوربین، همیشه، در یک متریام قرار دارد، یک لنز تله گذاشتم و شروع کردم از او عکس گرفتن. که اینها، نتیجه آن عکسبرداری هستند. این عکسها را، تا کنون کسی ندیده بود. امروز که داشتم در آرشیوم، عقب عکسی میگشتم، تصادفا، افتادم روی این عکسها. و خاطراتم، دو باره زنده شدند. امروزه، باید این علیامخدره هفتاد ساله شده باشد. شاید هم نوههایش این عکسها را توی فیس بوک و اینستاگرام ببینند؛ و سراغم را بگیرند. تا حالا چندین بار، این جریان، پیش آمده است. امیدوارم مامانبزرگ، حالش خوب، و قبراق مانده باشد.
— از صفحۀ فیسبوک آقای کامران عدل، روزی از روزهای دهۀ پنجاه.
@Ciinemathequee
Post #938
2.31K

