☝🏻 در ماه رمضان ١٤١٥ (مصادف با زمستان ١٣٧٣) ديدم كه در جمعی خصوصی، كه بنده هم در آن جمع بودم، سخت به مرحوم حجّتالإسلام آقای سيّد عبدالله فاطمینيا (قدّس سرّه) تاخت و او را طعنها زد، از جمله اینكه ايشان شارب دارند! حقير در آن مجلس طاقت نياوردم و نتوانستم اهانت به آقای فاطمینيا (قدّس سرّه) را هضم کنم، لهذا در حضور افراد حاضر در آن جمع به آقای معصومی لاری گفتم: خيلیها نمیتوانند حتّی ده دقيقه مانند ايشان منبر بروند و صحبت كنند! يعنی كه حدّ خودتان را بدانيد و در مقام تنقيص آن عالم شريف نباشيد. اين حرف بر آقای معصومی لاری خيلی گران آمد.
در همان مجلس، [دیدم] فراوان از مرحوم آيةاللهالعظمی شيخ حسينعلی منتظری (رضوان الله عليه) بدها میگويند، مانند اينكه من درس خارج ايشان میرفتم و او در درس خارجش به حضرت زهرا (عليها السلام) اهانت میكرد!
ديگر آنكه شبی بعد از نماز عشاء، زن فقير چادربهسری وارد مسجد شد و تكدّی میكرد و آقای معصومی لاری با اهانت و تندی از آن زن خواست كه از مسجد خارج شود و چون آن ضعيفه رفت، گفت: بسياری از اينها مسائل شرعی را رعايت نمیكنند و يا نجساند و يا غسل بر آنها واجب است، و لهذا بايد از ورودشان به مسجد جلوگيری كرد!
ديگر آنكه روزی به من گفتند كه كاغذی حاوی برخی دستورات سلوكی به يكی از جوانان مسجدی نوشتهام، شما هم از آن نسخهای برای خودتان تهيّه كنيد. شگفتا كه چون به آن نامه نگاه كردم، بعد از دستوراتی چون عمل به واجبات و ترك محرّمات، عمده دعا به جان مقامات وقت بود و افرادی چون آقای سيّد احمد خمينی و آقای هاشمی رفسنجانی! حقير انتظار داشتم كه اين مكتوب چيزی مشابه نامههای مرحوم آقا محمّد بيدآبادی يا شيخ محمّد بهاری همدانی (رضوان الله تعالی عليهما) و مشتمل بر لوازم سير و سلوك، مانند قلّة الكلام و قلّة المنام و قلّة الطعام و قلّة المعاشرة مع الأنام و مانند آن، باشد، نه دعا برای سلامتی آقای هاشمی رفسنجانی. شگفتا که چند سال بعد همين جماعت اَعدیٰ عدوّ آقای هاشمی شدند، فضلاً از اينكه دعا برای جان وی را دستور سلوكی بدانند!
از جمله استادان اخلاقی كه نويسنده روزگاری در مقام استفاده از ايشان برآمدم، جناب آقای شيخ [...] بودند. آن زمان، آقای [...] در مسجدی واقع در كوی دانشگاه تهران نماز میخواندند و در ميان جوانان، اعمّ از دانشجویان و طلّاب و غیرهم، محبوبيّت بسياری داشتند. احتمالاً به سبب همين محبوبيّت هم ايشان را امام همان مسجد قرار داده بودند. در هر حال، در سال ١٣٧٣ ش نامهای خطاب به ايشان نوشتم و از معظّمٌله طلب دستگيری كردم. نامهام به دست ايشان رسيده بود و آن را خوانده بود، چون روزی تلفن منزل پدری ما زنگ خورد و خواهرم گوشی را برداشت و بعد گفت: آقايی است و با شما كار دارد. سلام عرض كردم. فرمود: مرا میشناسی؟ عرض كردم: خير. گفت: من [...] هستم. عرض ارادت كردم. گفت: به دنبال استاد اخلاقی؟ عرض كردم: بله. فرمود: من پشكلی هم نيستم!
در ادامهٔ مكالمه همچنان بر عدم صلاحيّت خويش در استادی اخلاق تأكيد كردند و مكالمه پايان يافت.
فرزند كوچك آيةاللهالعظمی آقای سيّد محمّدعلی علوی گرگانی (رحمه الله)، يعنی آقا سيّد محسن علوی گرگانی، كه حقير چند صفحه از
عوامل ملّا محسن را از ايشان درس گرفتهام، برای اين كمترين میفرمودند كه: آقای [...] گاهی به مدرسهٔ معصوميه تشريف میآورد و در وسط حياط مدرسهٔ معصوميه با شنيدن اذان همان جا تكبيرة الإحرام میگفت و به نماز میايستاد و طلّاب مدرسه نيز همان جا در بين باغچهها و حوض مدرسه، در صفوفی كج و معوج، به ايشان اقتدا میكردند. (آخر مگر مسجد نبود؟)
و هم میفرمود كه گاهی نیمههای شب در مدرسه دم میگرفتند و صدا به ذکر علی علی بلند مینمودند و سروصدايی به راه میانداختند و طلّاب مدرسه نیز بيدار میشدند و با ايشان همخوانی میكردند و نوعی بینظمی به وجود میآمد كه رياست مدرسه اين رفتارها را خوش نداشتند و از آن اظهار نارضايتی میکردند.
#فانوس_راه
@cheraghe_motaleeh