ما در جلگه زندگی میکردیم، در مازندران. خوشیهای تابستانهٔ ما بیشتر در ییلاق بود. همچون قدما کوه و مازرون* میکردیم، اما نه به جبر. غیر آن به همت خانواده بسیار سفرها میرفتیم، هم به مأمنهای همیشگی هم مقصدهای جدید. کمکم که خودم مستقل شدم نه تنها به تنهایی سفر میرفتم، بلکه برای دیگران هم برنامهریزی میکردم. شاید سابقهٔ این استقلال تدریجی حتی برای خود من چندان روشن نباشد، با این حال بنا به دلایلی بیست سال پیش، تابستان سال ۸۵ نقطهٔ عطفی بود در تمام فعالیتهای اجتماعی من. از آن زمان که سن چندانی نداشتم برنامههایی ترتیب میدادم برای کوه و رصد. مادرم همان موقعها به من میگفت برو این کارها را در قالبی حقوقی و جدیتر پیگیری کن. باری، به گمانم فراوانی فعالیتهایم مانع شد، اما در تمام این سالها کوه، رصد و سفر بردن بخش مهمی از زندگی من بود.
حالا در تابستان ۱۴۰۵ بعد بیست سال و مقارن با بارش شهابی برساوشی میخواهم به همراه همسرم با عزمی راسخ این سفرها را از سر بگیرم.
*ییلاق قشلاق؛ به معنای جابجایی بین نواحی کوهستانی در تابستان و جلگه در فصول سرد
I and the Village is a 1911 oil-on-canvas painting by the Russian-French artist Marc Chagall created in 1911: WikiPedia
چِکِل | سفر، کوه، آسمان