#نفر_سوم🥉
زمستان است...
این عکس، راستش را بخواهی، هرگز وجود نداشته است.
این میز چوبی، آن پنجرهی برفی، بخارِ آرامِ قهوه که در نور شمع میرقصد، همهاش ساختهی نور و خیال است. حتی کتابِ «Physics and Reality» که به نام انیشتین باز مانده، در این قاب دیجیتال فقط یک تصویر است؛ جوهری که هیچوقت خشک نشده و کاغذی که هیچوقت ورق نخورده.
اما مگر فیزیک از کجا شروع میشود جز از همین مرز باریکِ میان واقعیت و تصور؟
من امشب، در اتاقی که شاید خیلی معمولیتر از این قابِ سینمایی است، نشستهام و به این فکر میکنم که چطور یک تصویر ساختگی میتواند مرا به واقعیترین پرسشها ببرد. به اینکه 《واقعیت» چیست؟ آیا جهان همان است که میبینیم، یا آنچه میفهمیم؟ یا آنچه معادلاتمان آرام و بیصدا زمزمه میکنند؟》
چند خط خمیده شبیه خمیدگی فضا-زمان کشیدهام، چند نماد تانسوری نصفهکاره…
و با خودم فکر کردهام که شاید تمام اینها هم مثل همین عکس باشند:
تقریبی شاعرانه از چیزی که هرگز مستقیم لمسش نمیکنیم.
این تصویر ساختگی است،
اما شبی که من با «Physics and Reality» زندگی کردم واقعی بود.
آن شب فهمیدم فیزیک فقط مجموعهای از فرمولها نیست؛شاید این عکس هیچوقت گرفته نشده باشد،
تلاشی است برای صادق بودن با جهان، حتی وقتی جهان خودش را کامل نشان نمیدهد.
مخصوصاً آنهایی که میخواهند «فهمیدن» را جایگزین «حفظ کردن» کنند.
اما حسی که پشتش هست واقعی است:
سکوتِ زمستان،
نور گرمابخش شمع،
بخارِ آرامِ یک فنجان چای،
و کتابی که هنوز، در شبهای سرد، صدایش را میشنوم.