🔺مرثیهای برای کلیسا، یا کلیسایی برای مرثیه؟
کلیسای انجیلی مشهد تا همین چند روز پیش، ساختمانی خاموش در کوچهای شلوغ بود؛ سالها تعطیل و قفلخورده، در حاشیهی زندگی شهری ایستاده بود و بیشتر پسزمینهی عکسها و سوژهی گزارشهای میراثی بود تا عبادتگاه. اما همین که بامداد چهاردهم خرداد، بولدوزرها در تاریکی شروع کردند به بلعیدن آجرها، کلیسا ناگهان از یک «شیء بیصاحب» تبدیل شد به مرکز ثقل یک سوگواری جمعی.
نفس تخریب، هیچ دفاعی ندارد. بنای ثبت ملی شده باید تحت حفاظت باشد، نه اینکه در نیمهشب، بیمجوز میراث و بدون پروانه، با لودر از ریشه کنده شود. شبانه بودن و سرعت عمل، خودش اعترافی ضمنی است: این کار آنقدر غیرقابلدفاع است که حتی تحملِ نور روز را هم ندارد.
وقتی یک اثر ثبت ملی در قلب شهر اینگونه نابود میشود، مسأله فقط تخلف یک مالک خصوصی نیست؛ مسأله ساختاری است که قرار بوده حافظ این بنا باشد و خواب مانده، و بعد از بیدار شدن، تنها کاری که میکند ابراز تأسف و پیدا کردن یک مقصر انتزاعی است. در روایت رسمی، همه ناراضیاند و هیچکس مسئول نیست. نهادهای مختلف همه تکذیب یا محکوم میکنند، با این حال، کلیسا دیگر وجود ندارد. ما در وضعیتی زندگی میکنیم که در آن «مسئولیت» بهوفور یافت میشود، اما «مسئول» بهندرت دیده میشود.
در این میان، هیاهوی شبکههای اجتماعی هم داستان خودش را دارد. بخشی از این خشم اصیل و محترم است، اما اگر کمی از موج فاصله بگیریم، یک سؤال ساده آزاردهنده است: این همه عاشقِ کلیسا، قبلاً کجا بودند؟ سالهایی که درِ بنا قفل بود، سقفش نم میکشید و از فعالیت فرهنگی خبری نبود، چند نفر برای مرمت یا تغییر کاربریاش تلاش کردند؟ امروز مرثیهخوانی برای کلیسایی که دیگر نیست، ارزانترین نوع فضیلتفروشی است؛ هزینهاش چند کلمه در شبکههای اجتماعی و چند عکس قبل/بعد است. البته نباید صدای کسانی را که سالها بیسروصدا مستندسازی و مطالبه کردهاند، با این موج احساسی یکی دانست.
برای دیدن بناهای خاموش، لازم نیست زیاد دور شویم. همدورهایهای زیادی در کوچههای جنت یا خیابان چمران پشت دیوارهای نمکشیده دارند آهسته خاک میخورند و منتظرند نوبتشان در صف تصمیمهای شبانه فرا برسد. خانههایی که در عمل بین بیتفاوتی ساکنان شهر و بیبرنامگی مدیران گیر کردهاند.
در اینجا یک سؤال صادقانه پیش میآید: آیا واقعاً هر خانهی قدیمی باید به هر قیمتی حفظ شود؟ خیلیهایمان اگر مالک خانهای پرهزینه و بدون درآمد باشیم، یا میفروشیم یا آرزو میکنیم کاش میشد بفروشیم. این پرسش، دفاع از تخریب نیست؛ یادآوری این واقعیت است که اگر میخواهیم مالک خصوصی را «حافظ میراث» بدانیم، باید اول کاری کنیم که زیر بار این میراث، زندگیاش خرد نشود. تا وقتی راهحل منصفانهای (از تسهیلات مرمت تا امکان بهرهبرداری) نداریم، شعار «حفظ همهی خانههای قدیمی» بیشتر شبیه یک شعار لوکس اخلاقی است.
حساب نهادهای عمومی اما جداست. وقتی یک نهاد عمومی مالک بنای واجد ارزش است و آن را رها میکند، این دیگر مسألهی «نداشتن توان مالی» نیست؛ مسألهی اولویتهاست. نمیشود از یک طرف بنا را ثبت ملی کرد و «میراث ملت» نامید، و از طرف دیگر، در عمل آن را رها کرد تا آخرش زیر چرخ بولدوزر از بین برود.
برگردیم به عنوان این نوشته؛ واقعیتی که این روزها در شبکههای اجتماعی میبینیم، بیشتر شبیه بخش دوم است: کلیسایی که حالا فقط نقشِ صحنه را بازی میکند تا ما روی آن مرثیههای خودمان را اجرا کنیم؛ مرثیهی سیاستزدگی، مرثیهی بیعملی و مرثیهی نمایشِ فضیلت. راستش کلیسای انجیلی، سالها پیش از آنکه تخریب شود، در وجدان جمعی ما تخریب شده بود.
اگر قرار است این همه سوگواری، معنایی بیش از چند روز خشم مجازی داشته باشد، شاید باید از همین امروز برای بناهایی مرثیه بنویسیم که هنوز ایستادهاند؛ برای بناهایی که همین حالا میشود نجاتشان داد، نه وقتی که فقط آلبوم عکس «قبل و بعد» باقی مانده است.
مرثیهی واقعی برای کلیسای انجیلی، نه در هشتگها و استوریها، که در تبدیل سوگِ امروز به مسئولیت فرداست.
امیرسجاد غلامیان، کارشناسارشد طراحی شهری
@CharTabaqeh
Post #3772
581