خاک نشیند روی پاش
بعد دانش آموزان یک دست مرتب می زدند و هورا سر می دادند و صدای خوشی ما می پیچید و می رسید به گوش خوجه نصیر که با لباس پاره و پوره و بوی گند که شاید سالها حمام نکرده بود و لم می داد کنار مغازه گل امیر روبروی شیر فشاری آب لوله کشی ،دهان پر از ناس را تف می کرد و سری تکان می داد و ما هلهله کنان و سبکبا
ل و شاد و سرخوش با به صدا در آمدن زنگ مدرسه که کوبیدن دسته هاون به فلزی مثل تکه ای از تیرآهن آویزان در جلوی در دفتر مدرسه بود به شتاب انگار که از قفس رها شده ایم ، سرازیر میشدیم تو کوچه و خیابان و در آخر خسته و کوفته و زانو وآرنج زخمی از بازی و توسر هم زدن می رفتیم به خونه و شلوار خاکی و پاره را می ذاشتیم برای مادر بیچاره که از دیوار او دیوار کوتاه تر سراغ نداشتیم ودوباره روز از نو روزی از نو و سالها را گذراندیم و از مدرسه و اجتماع آموختیم و چرخیدم وچرخیدم رسیدیم به امروز .راستی چه زود امروز شد ...
تکلمه : وقتی دانش آموزی شعر بچه های ایران را جلو تخته سیاه و به حفظ می خواند و میرسید به بیت : ما باید « دانا» باشیم .بچه ها با دست به من اشاره می کردند و می گفتن آقا اجازه ،دانا ( اشاره به نام خانوادگی ام دانایی) اینجا نشسته .و کرکر می خندیدند و دست می زدند .
Post #26835
654
- 👏 3
- ❤ 1