TGViewer
❤زادگاه من چاپشلو❤ ❤زادگاه من چاپشلو❤ @chapeshloo_1 · 1.52K subscribers
Post #26596 472
Hasan Danaei:
این روایت:  تابستانهای داغ ان سالها
***
دیر گاهیست
ایستاده ام رو به دریائی
که آبی در آن نیست
و با این تشنگی ست که پیر می شوم .
این روزها ابتدای  تیرماه  با گرمای بالای چهل درجه، تابستان داغی را هشدار می دهد! با این بی آبی که حتما بر میزان انرژی برق تولیدی نیروگاهها هم اثر منفی دارد  و بیم ان می رود که  انرژی برق هم همچون سال قبل جیره بندی! شود.  این حرارت که روی فرش خیابان وجاده هم اثر گذاشته ان جسم سفت و سخت ومقاوم در برابر عبور  هزاران اتومبیل که شبانه روز از رویش عبور می کنند  محکم و پابرجا است و خم به ابرو نمی اورد اکنون که پا روی آسفالت  می گذاری   ،انگار می خواهد از وجودش جدا شود و به کفشت بچسبد تا همراهت بیاید  به جایی خنک! برای فرار از گرمایی که انگار دارد  زمینی که انجا زندگی می کنی را داخل ماهیتابه گذارده وتف می دهد. . از هر نفسی  که فرو می دهی و از هرنفسی  که بر می اری،ممد حیات ومفرح ذات هم   حرارت وداغی و تف دادگی بدنبال دارد ودیگرهیچ.وناگزیز  حالی نمانده.و حالی نیست:
پاکت ها می ایند.. نامه ای دران ها نیست
نامه ها می آیند... کلمه ای در انها نیست
کلمه ها می آیند... روح در انها نیست.
اما نمی دونم چرا تصور می کنم قدیمها اینجور نبود. نه پنکه ای، نه کولر آبی بود. کولر گازی و سیستم خنک کننده های امروزی فن کوئل و... که اصلا وجود خارجی نداشت. فقط و فقط زیر زمین خونه بود و بادبزن حصیری که انهم در دستان بزرگترهای خانواده می چرخید. ما بچه ها تو اون گرما با زیر پوش و تنکه و پیژامه مامان دوخت تو کوچه وول می خوردیم. همینکه اقاجان بعد از تریت ابگوشت وخوردن گوشت کوبیده وبغلش هم ماست سیر، می زد به رگ و بعدش، بقول فرنگی ها نوبت دسر می رسید ونصف  خربزه بابا خرمن و یا خاقانی را می بلعید و شکمش مثل زنان پا به ماه میشد و هنوز کاملا دراز نکشیده بود که خروپف اش با موسیقی تک نوازان رادیو هارمونی برقرار می کرد. و سبک خاصی از موسیقی خلق می شد که هم گوشخراش بود وهم اطمینان بخش که پدر هست، حیات دارد و می شود به او تکیه داد. یواش یواش و با نوک پا خودمان را می رساندیم به درحیاط و می پریدیم داخل کوچه. وجمع میشدیم زیر سایه درخت عناب و پا داخل جوی اب که خنکای ان به جان می نشست از هردری حرف می زدیم. حرف وحرف و حرف:  کمال با دهانی که همیشه خدا  از گوشه لبش  اب می چکید و حین ادای کلمات بهمراه هر کلمه ای اب از دهانش پرت می شد به سمت شنونده با قاطعیت می گفت من در زورنامه، حرف ر را دقیق نمی توانست ادا کند ر را ز تلفظ می کرد و همیشه بچه ها به حرف زدن او می خندیدن. من در زورنامه خواندم، محمد علی کلی دو متر جامی گیرد و متر را با تشدید روی کلمات ادا می کرد. و سایر بچه ها حیرت می کردند از اندام محمد علی کلی و حسین می گفت پس خبر ندارید  هوک چپ خیلی قوی داره وجوفریزر قدر قدرت را شکست داده و بعدش از هوک چپ تعریف می کرد و نوبت می رسید به بچه ها که همگی دیوار دای خونه عصاریان را برای اینکه ثابت کنن اونها هم مشت دست چپشون قویه به دیوار مشت می کوبیدن و اکبر که مشت به دیوار کوبیده بود و مشتش از شدت ضرب درد گرفته بود  گفت اهه... این چقدر زور داره و حسین جواب می داد پس چی الان این سقر ( گاو نر)  شما را یک مشت بزنه جا بجا حیوان تلف میشه  واکبر در واکنش همراه سایر بچه ها داد می زد وا ویلا و همینطورصحبت ادامه پیدا می کرد. بعد غلام که چند تا جوک سید کریم را از بر کرده بود جوکهای او را با اب و تاب تعریف می کرد وبرای اینکه از علیرضا که برای خودش جوکری بود کم نیاره در اخر دست میذاشت زیر بغلش و صدای خنده دار شبیه صدای کربلایی رضا که هر وقت می رفت موال به گوش همسایه ها می رسید، در می آورد و بچه ها غش غش می خندیدن و بعضی، حرکات او را تقلید می کردند ولی هیج کس نمی توانست مثل او از زیر بغلش صدا در بیاره. یبار هم پشت سر «قزبس»  صدا از زیر بغلش در اورده بود که قزبس با گریه رفته بود خونه شون و مادرش را اورده بود و زهرا باجی تو کوچه به فارسی وترکی که صدای غلام را می کشید می گفت غ.. ل.. ا.. م این چیه... نه ایش می کنی... اوسترسن!! انوقت به گردن دخترم  تاشلیسن ، حیا کن. برو به کربلایی بخند والا... ویبار هم داشت پشت سرم که ناغافل اومده بود، می زد.. که اقاجان دیده بود و گوش چپ غلام را به نشانه اموختن ادب، کشید. انقدر که غلام ناچار شد برای اینکه کمتر احساس کشیدگی گوش ودرد بکند پای چپش را بالا ببره  وناکهان  کش پیژامه اش، در رفت وبیژامه  از پاش افتاده  و بچه ها شروع کردند به خندیدن و هو کردن. و غلام با یک دست زیر شلواری رامحکم چسبیده بود که دوباره لیز نخوره!  و گریه کنان  رفته بود پیش خانم سلطان مادر بزرگش که پیش اونها زندگی می کرد و خانم سلطان با همان چوب دستی که داشته رو پشمهای لحاف می زده تا پشم هااز حالت چسبندگی خارج بشند و افتاب بگیرند، امد داخل کوچه.
  • ❤ 3
More from @chapeshloo_1
  1. Oct 17, 2026سلام گرم ۱۴۰۵/۷/۲۵
  2. Oct 17, 2026هنرمندان درگز اهنگ شاد درگزی👏👏😍 @chapeshloo_1
  3. Oct 16, 2026ضرب المثل به روایت تصویر ! @chapeshloo_1
  4. Oct 16, 2026video post
  5. Oct 15, 2026همشهری عزیز مقیم مشهد تاجر کشمش آقای توحید کدخدا زاده 🍇کشمش آفتابی درگز🍇 مشهد✨️ادرس بلوا…
  6. Oct 15, 2026سلام آقا محمد همشهری مقیم مشهد یکی از تاجرهای کشمش از باغات درگز ،چاپشلو خیلی کشمش خریدن ا…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →