فردای آن روز در تعقیب امیرارسلان پسر خان که به شکار آهو رفته بود رفتیم.
کمین زدیم.
آمد.
گفتم : تفنگچی تفنگت را زمین بگذار و گرنه هر چه دیدی از چشم خودت دیدی.
ایستاد.
سر و رویی چپ و راست کرد که شاید پناهگاهی بیابد.
گفتم : هیچ پناهگاهی نیست تکون بخوری شلیک خواهم کرد.
اسلحه را بر زمین گذاشت.
رستم علی را فرستادم دست و پایش را بست.
آرام نزد او رفتم دو سه نفری از نوکرانش که اورا همراهی کردن را با نیمچه تهدیدی به کناری راندیم.
خودم را معرفی کردم.
از عشق گل فروز و ناف برانی او برای خودم گفتم.
و گفتم که این دست خط خود گل فروز است که مرا به کمک فرا خوانده.
امیر ارسلان با دیدن دست خط گل فروز نفسش بالا نیامد و گفت : گل فروز لایق تو و تو لایق گل فروزی.
بر من حرام باد اگر در این راستا قدمی بردارم.
با نجابتی که پسر خان داشت مرا به خانه دعوت کرد .
ماجرا را با پدرش در میان گذاشت.
بساط عروسی من و گل فروز از جانب خان منطقه مهیا شد و من و گل فروز در سرزمین غریب به عقد هم درامدیم.
کل زنان و شادی کنان غم غربت به صور و شادی مبدل گشت.
👍آرتین
Post #81771
309