داستان کوتاه
عنوان:
مهر پدر
چهار سالی می شد هر روز صبح کسی یه دونه نون بربری می آورد روی میخ در حیاط خونمون اویزون می کرد و می رفت.
من که توان راه رفتن نداشتم همیشه گوشه ای از اتاق نشیمن کنار پنجره مشرف بر باغ می نشستم و کتاب می خواندم .
گاهی هم گندم و برنج برا چند کبوتر کوهی که به نوعی عادتشون داده بودم پرت می کردم داخل تراس.
کار هر روز من این بود.
دخالت های مادر زنم باعث شده بود که ارتباط با خانواده ی پدری ام قطع شود.
دلیل اصلی این اختلاف هم از این ناشی می شد که؛ در حین همسفری با پدر و مادرم به شمال ،بر اثر تصادف ،من قطع نخاع شده بودم و اینان این حادثه رو از چشم آنان می دیدند.
همسرم عصبی.
به گونه ای که هیچ کس جز خونواده خودشو به داخل منزلم راه نمی داد.
مادرم از شدت ناراحتی سکته کرد و مرد.
پدر هم بی نصیب از دیدار تنها فرزندش.
بعدها از طریق سروش که حالا کلاس اول ابتدایی شده بود متوجه شدیم که آن پیرمردی که هر روز صبح نان بربری بر سر در خونه ما آویزان می کند و می رود پدرم مشهدی اسماعیل است.
✍آرتین
Post #81643
694