بله، میترسم که با دیگری خو کنی؛
تو با من چه کردی که با او کنی؟
اما عزیز من، میترسم عاشق شوی.
میترسم او شمع شود و تو چنان پروانه،
که جز او را نبینی.
میترسم صدایش کنی، با همان لحنی
که ارزو داشتم نثار من کنی.
آنگونه نگاهش کنی که دلم میخواست سهم من باشد،
و چنان در او غرق شوی که نام مرا از یاد ببری.
میترسم دستی را بگیرد که من در ارزویش بودم،
و صدای خنده هایتان در خیابان هایی بپیچد
که من به دنبالت بودم
میترسم بر شانه هایی ارام بگیرد که من برایشان ویران شدم،
و بیش از همه
ترسم از این است که سفره ی دلت را باز کنی و من در ان نباشم.
-م.ف
Post #7051
179