نخست به پرسش خانم بَلوارد میپردازم: "من اینگونه متوجه شدهام که کِلِشایِ آسمیتا حاوی بذرِ شخصیتشدن است و کِلِشایِ دوِشا بهمعنای تمایل به دوتابودن یا همان نفرت است. آیا منظور پروفسور هاوئر در اینجا شخصیت است یا فردیت؟ و هنگامی که این نیرو فردیت را شکل داد، نفرت چگونه از ریشه کنده میشود؟"
خب، کِلِشای تمایز و جداسازی، یعنی تبدیلشدن به یک شخصیت و یک ایگو وجود دارد که جنبهای از نفرت نیز در آن نهفته است. کِلِشاها همان سوقدهندهها و سائقها هستند؛ یک فرم غریزی و طبیعی که لیبیدو (انرژی روانی) نخستین بار در آن قالب از ناخودآگاه بیرون میزند. این سادهترین شکلِ بروز انرژی روانی یا لیبیدو است. بر اساس آموزههای تانترا، یک سائق درونی برای ایجاد یک شخصیت وجود دارد؛ چیزی که دارای مرکزیت بوده و از سایر موجودات مجزا باشد، و این همان کِلِشای تمایز است. این همان چیزی است که در اصطلاحات فلسفی غرب میتوان آن را سائق یا «غریزه فردیتیافتگی» نامید.
غریزه فردیتیافتگی در سراسر حیات یافت میشود، چرا که هیچ موجود زندهای روی زمین نیست که فردی و منحصربهفرد نباشد. هر شکلی از حیات بهطور طبیعی در قالبی تمایزیافته متجلی میشود، وگرنه زندگی اصلاً نمیتوانست وجود داشته باشد. کشش ذاتیِ حیات، خلق موجودی تا حد امکان کامل است؛ برای نمونه پرندهای با تمام پرها، رنگها و اندازهای که به آن گونه خاص تعلق دارد. از این رو، «انتلکی» یا همان اشتیاقِ تحققبخشی، انسان را بهطور طبیعی به سوی خودِ واقعی بودن سوق میدهد. اگر به انسان فرصت داده شود تا خودش باشد، در صورت نبودِ موانع و بازداریهای فراوانی که مانع تحققِ ماهیت اصلی او میشوند، قطعاً در قالبِ وجودیِ خویش رشد خواهد کرد. بنابراین کِلِشایی که حاوی بذرِ شخصیت است را میتوان کِلِشای فردیتیافتگی نیز نامید، زیرا آنچه ما شخصیت مینامیم، جنبهای از فردیتیافتگی است. حتی اگر به تحقق کامل خویش دست نیابید، دستکم به یک شخص تبدیل میشوید و شکلی آگاهانه به خود میگیرید. البته این کلّیتِ وجودی شما نیست و تنها بخشی از آن است و فردیتِ واقعی شما همچنان پشت پرده باقی میماند، اما آنچه در سطح ظاهر میشود مطمئناً یک واحدِ منسجم است. انسان لزوماً از این کلّیت آگاه نیست و شاید دیگران کسانِ واقعیِ شما را شفافتر از خودتان ببینند. بنابراین فردیت همواره وجود دارد و همهجا هست. هر موجود زندهای فردیت دارد یک سگ، یک گیاه و هر موجود زنده دیگری اما مطمئناً با آگاهی از این فردیت فاصله زیادی دارد. یک سگ در مقایسه با مجموعِ کلّیتِ فردیتِ خود، احتمالاً تصور فوقالعاده محدودی از خودش دارد. همانطور که بیشتر مردم، صرفنظر از اینکه چقدر درباره خود میاندیشند، ایگو (منِ آگاه) هستند، اما در عین حال فردیت هم دارند؛ گویی از همان ابتدا فردیت یافتهاند. آنها به نوعی از همان آغاز زندگی فردیتیافته هستند، ولی از آن آگاه نیستند. فردیتیافتگی تنها زمانی رخ میدهد که شما از آن آگاه شوید، اما فردیت از همان نخستین لحظه وجودِ شما همواره حضور دارد.
📖 روانشناسی یوگای کندالینی
#روانشناسی_یوگای_کندالینی
✍️ 👤 #کارل_گوستاو_یونگ
#Carl_Gustav_Jung
همه موجودات به حکم طبیعت دارای فردیت هستند، اما «فردیتیافتگی» خودآگاهانه رخ میدهد. نیروهای ناخودآگاه یا کِلِشاها در واقع همان سوختِ اولیه روان هستند که انسان را از همزیستیِ ناآگاهانه با محیط جدا کرده و به سوی خودآگاهی و خویشتنِ واقعی سوق میدهند.
🌀 کِلِشا (Kleśa): در سنت تانترا و یوگا، کِلِشاها سائقها و کششهای بنیادی ناخودآگاه هستند که انرژی روانی (لیبیدو) نخستین بار در قالب آنها تجلی مییابد و انسان را به حرکت و تحول وا میدارد.
👤 آسمیتا (Asmitā): کِلِشایِ خودآگاهی و احساس «من بودن»؛ نیرویی که بذر شکلگیری ایگو و شخصیتِ مجزا در انسان است.
⚡️ دوِشا (Dveṣa): کِلِشای تمایز و تمایل به دوتابودن؛ نیرویی که با ایجاد مرز و جدایی میان خویشتن و دیگری، امکان شکلگیری فردیت را فراهم میسازد.
🌱 انتلکی (Entelechy): اصطلاحی در فلسفه کلاسیک (ارسطویی) که یونگ برای توضیح «کشش ذاتی و درونیِ هر موجود زنده برای تحققبخشی به بالقوگیها و رسیدن به کاملترین فرم وجودی خویش» به کار میبرد.
🌗 ژرفای ناخودآگاه را دریابیم...
📌 کانالهای مکمل:
مهدی شفیعی | کارل گوستاو یونگ | سمبلها و اسطورهها | گروه مشاوره
📲 اینستاگرام
🔗 @carljung ©️
Post #8107
1.2K

- ❤ 4
- 👏 1
- 👌 1