زندگی جان، چقدر دردها کشیدم، چقدر زخمها به جانم گذاشتی. من رنجی میکشم که هیچ جملهای قادر نیست آن را وصف کند؛ هر روز، هر ساعت، هر ثانیه با غمی همراه هستم، من میمیرم از بس که ناامیدی و غم در وجودم ریشه دوانده است. اما زندگی جان، دست نگه دار. صبر کن کمی، بگذار یک نفسِ بکشم و اجازه بده این دردها تمام شود! قول میدهم که دیگر اشکِ نریزم، قول میدهم که بغضم را قورت میدهم. من به زندگی امیدوارم، حتی اگر حالا خسته و شکستخوردهام. پس زندگی جان، صبر کن، صبر کن که من دوباره برمیخیزم، بدون درد!