آنچه مارکس بیان داشته در مورد طبقهبندی اجتماع بشری را نمیشود چشمپوشی کرد، اما آنچه امروز در جامعهی طبقاتی ما جریان دارد، نه صرفاً یک مسألهی اقتصادیست و نه تنها یک تضاد تاریخی؛ بلکه بحرانی عمیقتر و آلودهتر است. بحرانی که در آن روابط انسانی، اجتماعی و جنسی در هم خلط شدهاند و هیچکس دیگر مرزها را به رسمیت نمیشناسد.
جامعهی ما دچار اختلاط مفاهیم است. آنچه باید رابطهی انسانی باشد به رابطهی جنسی تقلیل یافته، و آنچه باید انتخاب آگاهانه باشد به ولع پنهان بدل شده است. این ناتوانی در تفکیک خود یک معضل فکریست؛ معضلی که منطق را قربانی لحظات کوتاه خودفریبی میکند. خودفریبیای که همه میدانیم غلط است، اما عامدانه ادامهاش میدهیم. چون هزینهی اندیشیدن از هزینهی سقوط اخلاقی سنگینتر شده است.
وقتی از مسألهی جنسی سخن میگویم، منظورم آن نیروی طبیعی عزتبخش نیست؛ بلکه از همان بُعدی حرف میزنم که منشأ بیاعتمادی، فروپاشی روابط، و ابتذال انسان شده است. مسألهای که بهجای پیوند، گسست میآفریند و بهجای معنا، مصرف تولید میکند. من انسانهایی را میشناسم که پشت پردهی دیانت پنهان شدهاند فقط برای توجیه امیالشان. دین را نه بهمثابهی مسئولیت بلکه چون سپری برای منافع شخصی بر تن میکنند. لباس معصومیت و بدبختی میپوشند، اما آنچه در ضمیر ناخودآگاهشان میجوشد را نه میپذیرند و نه جرأت مواجهه با آن را دارند. در نتیجه انسانیست دوپاره در ظاهر زاهد، در باطن طلبکار لذت.
آنچه در زبان عام «تنوعطلبی» نامیده میشود، اغلب چیزی جز ناتوانی در تعهد نیست. فروید این را عقده مینامد. زخمی که از کودکی در ناخودآگاه باقی مانده است. اما فاجعه از آنجا آغاز میشود که انسانی برخوردار از عقل و شعور آگاهانه تصمیم میگیرد تا ابد در این زنجیر بماند و نامش را آزادی بگذارد.
درست است که رابطهی تازه همیشه هیجانانگیزتر است. اما اگر انسان از عقل خود کار بکشد، درمییابد که همهی انسانها، دستکم از منظر جنسی، تفاوت بنیادین ندارند. تفاوتها در اندیشه است در جهانبینی است نه در بدن. پس این همه معاملهکردنِ عزت نفس برای چیست؟ چرا باید انسان خودش را تا حد «امتحانکردن» دیگران پایین بیاورد؟
سیبچیدن از هر سبد، نه نشانهی تجربه است و نه بلوغ. نتیجهاش کبر است و ناسپاسی و ضعف و ناتوانی عزت نفس . این دقیقاً همان چیزیست که من در قشر بهاصطلاح آگاه جامعه دیدهام انسانهایی با واژگان پرطمطراق و رفتارهای تهی.
من نه از طبقهی شاعر نام میبرم و نه نویسنده؛ اما دردناک است که ببینیم چگونه آنچه خداوند داده به ابزار سوءاستفاده بدل شده است. استعدادها بهجای پرورش، قربانی حواسپرتی شدهاند. امروز اگر صادق باشیم زبان و ادبیات فارسیدری از فقدان نویسندهی جدی، شاعر مؤثر، منتقد شجاع و طنزنویس هوشمند رنج میبرد. این یک هشدار است. هشداری مستقیم به همانهایی که شب و روز در پی تعویض رابطهاند؛ اما حتی یک فکر را نمیتوانند تا انتها نگه دارند. شاید اصطلاحات <<چقدر تو خوبی و تو میتوانی>> و امثالهم در نگاه اول خندهآور و پیشپاافتاده به نظر برسد؛ اما حقیقت تلخ این است که امروزه اینها بیشترین کاربرد را دارند و همین اصطلاحات، آیینهی دقیق فرهنگ امروز ما شدهاند. فرهنگی که بهجای عمق، به تکثیر لذت دل خوش کرده است.
پ.ن: آنکسی که نمیتواند عزتنفس خود را در برابر تنوعطلبی کنترول کند به پشیزی نمیارزد. فرقی نمیکند چقدر شعر خوب بسراید یا چقدر ایدهی درخشان داشته باشد. استعداد بدون خویشتنداری فقط ابزار فریب است، نه فضیلت. ادبیات خوب با سردرگمی و شلوغکاری زاده نمیشود. با خلوص و با حفظ اصالت میآید. نویسنده و شاعری که خودش را با هر میل گذرا خرج میکند، زبان را هم خرج میکند. نتیجهاش همین است که میبینیم. ادبیاتی فرسوده، زبانی بیرمق و جماعتی که بیشتر بارِ دوش جامعهاند تا سازندهی آن؛ لکههای ننگی که نام فرهنگ را یدک میکشند. ادبیات پیش از آنکه بازی واژهها باشد، تمرین شخصیت است. اگر این اصل فراموش شود-نه شعر نجات میدهد و نه نبوغ.
امید من فقط به نسل نوین است. نسلی که از حوالی ۱۲۶۰ به اینسو آمدهاند. اگر هنوز چیزی از آگاهی در کار باشد، باید بفهمند که هر کاری بهایی دارد و هر سقوطی توجیهپذیر نیست.
و اگر نفهمند، این زبان و این ادبیات بیش از این هم تاوان خواهد داد.
تاریخ: ۱۴۰۴/۱۰/۲۹
نویسنده: نجمه محمدی"
Post #9325
217
- 💯 3
- ❤ 2
- 👍 1
- 🔥 1
- 😘 1