TGViewer
Channel Public Channel
بانک کتاب ورمان 📖

بانک کتاب ورمان 📖

@book_and_roman_library

📚 بزرگترین مرجع کتاب‌های صوتی و PDF
.
.
.
نایاب ترین و ممنوعه ترین کتب PDF و رمان
جهان را در این کانال دریابید.

🌷کانال دوم👇
https://t.me/Iftlis_library


📲جهت ارتباط با مدیریت؛
👉 @M_d_amir

🎁جهت تبلیغات؛
@pish_tabligh
Subscribers
13.3K
Photos
1.2K
Videos
47
Links
267
Recent Posts 20 shown
Post #5580 32

Forwarded from #Private

اگه 15 تا 25 سالته،
و وضع مالی خوبی نداری،
به این‌ کانال نیاز داری.. ⚡️
🌐 • LINK-CHANNEL 🔹
روزی 5 تا 10 میلیون در بیار 🙏
Post #5579 41

Forwarded from #Private

👑👑👑👑👑👑👑👑👑
به مناسبت شرایط فعلی کشور، کانال VIP یک میلیونی‌مون برای ۱۰ نفر اول رایگان شد! 🎁
لینک بعد از ورود ۱۰ نفر به‌طور خودکار منقضی میشه؛ سریع‌تر جوین بدین: 👇
#تبلیغ_نیست
👑👑👑👑👑👑👑👑👑
  • 😍 1
Post #5578 107
شما همان کتاب‌هایی هستید که می‌خوانید، فیلم‌هایی که می‌بینید، موسیقی‌ای که گوش می‌دهید، آدم‌هایی که وقت‌تان را با آن‌ها می‌گذرانید، گفت‌وگوهایی که مشغول‌شان می‌شوید.
آن‌چه به مغزتان می‌خورانید را خردمندانه انتخاب کنید ...!

🆔 @biow_english |  عضویت درکانال دوم
📕 @book_and_roman_library | آیدی کانال
.
  • 👍 3
  • 👌 1
Post #5577 93
۲۰ مهارت ساده که می‌توانند زندگی شما را از حال بد به خوب تغییر دهند

۱. یادگیری یک موضوع جدید و جذاب
۲. پیام دادن به دیگران برای تقویت روابط
۳. خلق کردن هنر و خودبیانگری
۴. ورزش و تعریق برای تقویت انرژی
۵. تظاهر به داشتن یک روز عالی

۶. نوشتن درباره احساسات
۷. استفاده از سونا و شوک حرارتی
۸. انجام تمرینات سخت مثل دویدن در سراشیبی
۹. خندیدن، حتی اگر مصنوعی باشد
۱۰. رفتن به دل طبیعت

۱۱. برنامه‌ریزی سالانه برای رویاها
۱۲. مطالعه برای لذت، نه وظیفه
۱۳. گوش دادن به موسیقی دلخواه
۱۴. انجام مدیتیشن و تمرکز بر لحظه حال
۱۵. کمک به دیگران برای حس ارزشمندی

۱۶. آشپزی یا شیرینی‌پزی
۱۷. تماشای فیلم‌های الهام‌بخش
۱۸. نگهداری از گیاهان خانگی
۱۹. گوش دادن به پادکست جذاب
۲۰. شکرگزاری برای آنچه دارید

🆔 @biow_english |  عضویت درکانال دوم
📕 @book_and_roman_library | آیدی کانال
.
Post #5576 162
— کامران نام مستعار من بود، اما کسی از آن سوءاستفاده کرد. مردی که پشت این نقشه بود، از هویت من استفاده می‌کرد تا رد خودش رو گم کنه. او یکی از همکاران قدیمی پدرم بود و سال‌ها پیش از کشور فرار کرد. نوید مدرک حضورش رو پیدا کرده، اما خودش دیگر زنده نیست.

سامان دفتر را بست.

— پس دیگر کسی نیست که بخواد ما رو دنبال کنه؟

نوید گفت:

— نه. مدارک دفتر به دست کسانی می‌رسه که می‌تونن پرونده رو بررسی کنن. این بار حقیقت پنهان نمی‌مونه.

آرمان به مادرش نگاه کرد.

— نمی‌دونم می‌تونم تمام اون سال‌ها رو فراموش کنم یا نه.

مادر دستش را دراز کرد، اما آرمان فوراً جلو نرفت. چند لحظه سکوت کرد و بعد خودش به سمت او قدم برداشت.

— نمی‌تونم یک‌شبه همه‌چیز رو ببخشم، مامان. اما می‌خوام از اینجا به بعد، دیگه هیچ‌کس دروغ نگه.

مادر او را در آغوش گرفت.

آریان هم به آن‌ها پیوست.

برای نخستین بار بعد از هفده سال، دو برادر کنار هم بودند؛ نه با اسم‌های ساختگی و نه با خاطراتی که دیگران برایشان انتخاب کرده بودند.

چند هفته بعد، دفتر سیاه و نوارها تحویل مقام‌های مسئول شد. نوید شهادت داد و یونس نیز تمام آنچه را می‌دانست، بیان کرد. فرهاد تصمیم گرفت این بار به‌جای ناپدید شدن، در برابر گذشته‌اش بایستد.

سامان هم حقیقت خانواده‌اش را دنبال کرد و فهمید سال‌ها با تصوری اشتباه از پدرش زندگی کرده است.

و رها؟

یک عصر پاییزی، آرمان او را در همان حیاط قدیمی دید؛ جایی که نخستین خاطره‌ی مبهمش از او شکل گرفته بود.

رها پاکتی سفید به او داد.

آرمان خندید.

— باز هم نامه؟

رها گفت:

— این یکی دیگه راز نداره.

آرمان پاکت را باز کرد.

داخلش فقط یک جمله نوشته شده بود:

«بعضی حقیقت‌ها گذشته را عوض نمی‌کنند؛ اما به ما فرصت می‌دهند آینده را جور دیگری بسازیم.»

آرمان کاغذ را تا کرد و داخل جیبش گذاشت.

— فکر می‌کنی حالا همه‌چیز تموم شده؟

رها به آسمان نگاه کرد.

— این داستان تموم شده، آرمان. اما زندگی ما تازه داره شروع می‌شه.

آرمان به سمت خانه نگاه کرد. آریان و سامان آنجا منتظرش بودند و مادرش برای همه چای آماده کرده بود.

برای اولین بار، دیگر لازم نبود کسی را تعقیب کند، نامه‌ای را رمزگشایی کند یا از پشت هر چهره دنبال دشمنی بگردد.

آرمان دستش را داخل جیبش برد و آخرین نامه را لمس کرد.

هفده سال پیش، یک دروغ خانواده‌ای را از هم جدا کرده بود.

اما سرانجام، حقیقت آن‌ها را دوباره کنار هم آورده بود.

و این بار، هیچ‌کس قرار نبود برای محافظت از دیگری، حقیقت را پنهان کند.

🔚 پایان قسمت ۴۰ — پایان رمان «آخرین نامه»

🌹 پیام پایانی برای خوانندگان

ممنون که تا آخرین صفحه همراه آرین، آریان و رها ماندید. شاید در زندگی واقعی هم پاسخ بعضی سؤال‌ها دیر پیدا شود، اما صداقت و شجاعت می‌تواند راه تازه‌ای پیش روی ما بگذارد.

پایان یک داستان، همیشه پایان امید نیست. ❤️
Post #5574 147
بانک کتاب ورمان 📖 📖 آخرین نامه قسمت ۳۹: حقیقت اتاق ۲۱۷ آرمان هنوز به فرهاد خیره شده بود. — پدربزرگم؟ فرهاد آرام سر تکان داد. — بله. آرمان نوار را محکم در دست گرفت. — پس چرا همه این سال‌ها اسمش رو پنهان کردی؟ فرهاد نفس عمیقی کشید. — چون پدرت مردی نبود که فقط دنبال قدرت…
📖 رمان آخرین نامه

قسمت ۴۰: آخرین حقیقت

مرد وارد اتاق ۲۱۷ شد.

آرمان دفتر سیاه را محکم در دست گرفته بود. فرهاد مقابل او ایستاده بود و یونس حتی جرئت نمی‌کرد سرش را بلند کند.

اما آرمان مرد تازه‌وارد را می‌شناخت.

سامان.

نه؛ سامان کنار دیوار ایستاده بود و خودش هم با وحشت به مرد نگاه می‌کرد.

مردی که وارد شده بود، چهره‌ای آشنا داشت؛ مردی که سال‌ها پیش در عکس‌های قدیمی دیده بودند.

نوید.

آرمان با ناباوری گفت:

— نوید؟ تو که...

نوید لبخند تلخی زد.

— فکر می‌کردی من هم مثل بقیه از این ماجرا بی‌خبرم؟

سامان یک قدم جلو رفت.

— تو کجا بودی؟ چرا تمام این سال‌ها خودت رو پنهان کردی؟

نوید نگاهش را به دفتر سیاه دوخت.

— چون اگر زودتر برمی‌گشتم، هیچ‌کدومتون فرصت فهمیدن حقیقت رو پیدا نمی‌کردید.

فرهاد گفت:

— دیگه دروغ بسه، نوید.

نوید سرش را بلند کرد.

— درست می‌گی. هفده سال دروغ کافی بود.

او به آرمان نگاه کرد.

— آرین، تو همیشه فکر می‌کردی آن شب فقط یک حادثه اتفاق افتاده. اما آن شب، همه‌چیز از یک تصمیم شروع شد؛ تصمیم پدربزرگت برای پاک کردن نام‌هایی که در آن دفتر نوشته شده بود.

آرمان پرسید:

— چرا پدرم باید قربانی می‌شد؟

نوید جواب داد:

— چون پدرت می‌خواست دفتر رو به دست کسانی برسونه که می‌تونستن حقیقت رو آشکار کنن. پدربزرگت نمی‌خواست این اتفاق بیفته.

فرهاد با صدایی گرفته گفت:

— پدرم برای گرفتن دفتر به اتاق ۲۱۷ آمد. من سعی کردم جلوش رو بگیرم. درگیری شد و او به من شلیک کرد.

آرمان به او خیره شد.

— پس چرا همه گفتن تو مردی؟

— یونس کمکم کرد از اونجا خارج بشم. مادرت هم برای محافظت از شما دو نفر، خبر مرگ من رو پخش کرد. اگر پدرم می‌فهمید زنده‌ام، شما رو برای پیدا کردن دفتر تحت فشار می‌گذاشت.

مادرشان اشک‌هایش را پاک کرد.

— من فکر می‌کردم با جدا کردن شما، می‌تونم هر دوتون رو نجات بدم. اما نمی‌دونستم این جدایی چقدر طول می‌کشه.

آریان با تلخی گفت:

— تو حتی نگذاشتی برادرم بدونه من زنده‌ام.

مادر سرش را پایین انداخت.

— می‌دونم. هیچ توضیحی نمی‌تونه اون سال‌ها رو برگردونه.

آرمان به برادرش نگاه کرد. برای اولین بار، به‌جای دنبال کردن یک سرنخ دیگر، فقط به این فکر کرد که چه چیزهایی را می‌شد از دست ندهند، اگر حقیقت زودتر گفته می‌شد.

بعد رو به نوید کرد.

— اما تو چرا برگشتی؟

نوید به دفتر اشاره کرد.

— چون یک اسم هنوز در این دفتر نوشته نشده.

یونس آرام گفت:

— اسم کسی که آن شب به پدرت شلیک کرد؟

نوید سر تکان داد.

— بله. همه فکر می‌کردن پدربزرگ فرهاد قاتل بوده، اما او فقط به فرهاد شلیک کرد. کسی که پیش از آن به دنبال دفتر بود و همه را به جان هم انداخت، شخص دیگری بود.

آرمان دفتر را باز کرد.

صفحه آخر هنوز خالی بود.

نوید گفت:

— اسم او رو من نمی‌نویسم. باید خودت پیداش کنی.

آرمان با عصبانیت گفت:

— باز هم معما؟ دیگه تمومش کن!

نوید آرام جواب داد:

— به صفحه اول نگاه کن. به چهار اسمی که نوشته شده.

آرمان نگاه کرد: آرین، آریان، رها و مادر.

زیر چهار اسم، جمله‌ای کم‌رنگ وجود داشت که قبلاً ندیده بود:

«چهار شاهد، چهار حقیقت؛ اما تنها یک نفر نامه را نوشت.»

آرمان ناگهان به پاکت سفید نگاه کرد.

— آخرین نامه...

رها جلو آمد.

— نامه رو من ننوشتم، آرمان.

مادر گفت:

— من هم ننوشتم.

یونس سرش را تکان داد.

— من فقط آن را نگه داشتم.

آرمان به فرهاد نگاه کرد.

فرهاد چیزی نگفت.

بعد آرمان متوجه شد که روی گوشه‌ی پاکت، نشانی کوچک حک شده است؛ همان نشانی که روی دفترچه‌ی قدیمی پدرش دیده بود.

آرمان آرام پرسید:

— پدر، تو نامه رو نوشتی؟

فرهاد سرش را تکان داد.

— نه، پسرم. من فقط آخرین بخشش رو پیدا کردم.

نوید دستش را داخل جیبش برد و تکه‌ای کاغذ بیرون آورد.

— نویسنده‌ی نامه کسی بود که همه فکر می‌کردن هیچ‌وقت حقیقت رو نفهمیده.

کاغذ را روی میز گذاشت.

پایین آن، نامی نوشته شده بود:

رها.

آرمان به رها نگاه کرد.

رها با چشمانی پر از اشک گفت:

— من آن نامه رو نوشتم تا اگر روزی همه‌چیز فراموش شد، کسی دوباره دنبال حقیقت بگرده. من اسم قاتل رو نمی‌دونستم؛ فقط می‌دونستم چه کسی دفتر رو پنهان کرده و چرا شما رو از هم جدا کردن.

آرمان پرسید:

— پس قاتل واقعی کی بود؟

نوید به آرامی گفت:

— پدربزرگ فرهاد پیش از مرگش اعتراف کرد که به فرهاد شلیک کرده، اما او عامل تمام اتفاقات نبود. کسی که ماجرای دفتر را آغاز کرد و باعث شد همه به یکدیگر شک کنند، همان مردی بود که سال‌ها با نام کامران زندگی می‌کرد.

آرمان به فرهاد نگاه کرد.

فرهاد توضیح داد:
Post #5567 238
کسی بود که آرمان تمام این سال‌ها فکر می‌کرد بهترین دوستش است.

🔚 پایان قسمت ۳۹

🌙 ادامه‌ی داستان، فردا شب...

فردا شب، در قسمت پایانی «آخرین نامه»، هویت واقعی مرد پشت تمام این اتفاقات آشکار می‌شود؛ راز اتاق ۲۱۷، دلیل جدایی دوقلوها و معنای واقعی «آخرین نامه» بالاخره به هم می‌رسند. فردا شب، پرونده بسته خواهد شد...
Post #5565 203
بانک کتاب ورمان 📖 📖 آخرین نامه قسمت ۳۸: نامی که نباید گفته می‌شد آرمان هنوز پاکت سفید را در دست داشت. نگاهش روی همان چند کلمه ثابت مانده بود: «برای آرین؛ از طرف پدرت.» اما آریان با اطمینان گفته بود: — این اسم... اسم پدر ما نیست. آرمان به او نگاه کرد. — پس اسم کیه؟ …
📖 آخرین نامه

قسمت ۳۹: حقیقت اتاق ۲۱۷

آرمان هنوز به فرهاد خیره شده بود.

— پدربزرگم؟

فرهاد آرام سر تکان داد.

— بله.

آرمان نوار را محکم در دست گرفت.

— پس چرا همه این سال‌ها اسمش رو پنهان کردی؟

فرهاد نفس عمیقی کشید.

— چون پدرت مردی نبود که فقط دنبال قدرت یا پول باشه. او دنبال چیزی بود که می‌توانست زندگی خیلی‌ها رو نابود کنه.

سامان جلو آمد.

— چی؟

فرهاد جواب داد:

— یک دفتر.

یونس با شنیدن این کلمه فوراً گفت:

— فرهاد...

فرهاد برگشت.

— دیگه تموم شد، یونس. بعد از هفده سال، باید حقیقت رو بدونن.

آرمان پرسید:

— چه دفتری؟

فرهاد گفت:

— دفتری که اسم واقعی تمام کسانی داخلش نوشته شده بود که آن شب در اتاق ۲۱۷ حضور داشتند.

آرمان به رها نگاه کرد.

— پس برای همین همه دنبال اون دفتر بودن؟

رها گفت:

— نه فقط دفتر.

— پس چی؟

رها به آرامی گفت:

— آخرین نامه.

آرمان مکث کرد.

— همون نامه‌ای که اسمش روی داستان ماست؟

رها سر تکان داد.

— آن نامه از همان شب وجود داشت.

یونس گفت:

— اما هیچ‌کس نمی‌دانست کجاست.

آرمان ناگهان چیزی به یاد آورد.

اتاق ۲۱۷.

ساعت قدیمی.

کلید.

و جمله‌ای که بارها در نامه‌ها دیده بود:

«چیزی که دنبالش می‌گردی، از خانه بیرون نرفته.»

آرمان دست داخل جیبش برد.

کلید کوچک ۲۱۷ هنوز آنجا بود.

— این کلید...

فرهاد گفت:

— بله.

آرمان پرسید:

— کلید چی؟

فرهاد جواب داد:

— یک صندوق.

آرمان و آریان به هم نگاه کردند.

یونس گفت:

— صندوق هنوز در اتاق ۲۱۷ است.

همه راهی ساختمان قدیمی شدند.

وقتی وارد اتاق شدند، آرمان مستقیم به دیوار روبه‌رو رفت.

روی دیوار چیزی دیده نمی‌شد.

اما وقتی کلید را در شکاف کوچکی که پشت قاب قدیمی پیدا کرد چرخاند، صدای تقی آمد.

بخشی از دیوار کنار رفت.

پشت آن یک صندوق فلزی کوچک بود.

آرمان دستش را روی صندوق گذاشت.

— این تمام این سال‌ها اینجا بوده؟

فرهاد گفت:

— از همان شب.

کلید داخل قفل چرخید.

در صندوق باز شد.

داخل آن یک دفتر سیاه، چند عکس و یک پاکت سفید قرار داشت.

روی پاکت نوشته شده بود:

«آخرین نامه؛ فقط برای آرین.»

آرمان پاکت را برداشت.

دست‌هایش می‌لرزید.

نامه را باز کرد.

خط را شناخت.

خط خودش نبود.

خط پدرش بود.

شروع نامه چنین بود:

«آرین...

اگر این نامه را می‌خوانی، یعنی دیگر نتوانستم خودم حقیقت را برایت بگویم.

هفده سال پیش، تو و آریان تنها شاهدان آن شب نبودید.

رها هم آنجا بود.

اما نفر چهارم کسی نبود که همه فکر می‌کردند.

نفر چهارم...»

آرمان ادامه نامه را خواند.

چشمانش آرام‌آرام گرد شد.

— نه...

آریان پرسید:

— چی نوشته؟

آرمان نامه را بالا آورد.

— نوشته نفر چهارم... مادر ما بوده.

مادرشان سرش را پایین انداخت.

— بله.

آرمان با ناباوری گفت:

— پس چرا همه دنبال یک نفر دیگه می‌گشتن؟

مادر گفت:

— چون من خودم خواستم همه فکر کنن نفر چهارم یک کودک بوده.

سامان پرسید:

— چرا؟

مادر جواب داد:

— چون اگر می‌فهمیدند من شاهد اصلی بودم، اولین کسی که سراغم می‌آمد پدر فرهاد بود.

فرهاد آرام گفت:

— او می‌خواست تمام شاهدان را پیدا کند.

آرمان دفتر سیاه را باز کرد.

صفحه اول فقط چهار اسم داشت:

آرین
آریان
رها
مادر

اما در صفحه دوم یک نام دیگر نوشته شده بود.

آرمان با دیدنش خشک شد.

یونس

یونس یک قدم عقب رفت.

سامان گفت:

— تو هم آن شب اونجا بودی؟

یونس سکوت کرد.

آرمان به او نزدیک شد.

— تو گفتی بعد از حادثه رسیدی.

یونس سرش را پایین انداخت.

— دروغ گفتم.

آرمان با صدای بلند گفت:

— چرا؟

یونس جواب داد:

— چون اگر می‌گفتم آن شب آنجا بودم، همه چیز تمام می‌شد.

آرمان پرسید:

— تو چه چیزی دیدی؟

یونس به فرهاد نگاه کرد.

— من دیدم چه کسی به پدرت شلیک کرد.

سکوت.

فرهاد گفت:

— یونس...

اما یونس ادامه داد:

— و آن شخص، پدر فرهاد نبود.

آرمان نفسش را حبس کرد.

— پس چه کسی بود؟

یونس به دفتر اشاره کرد.

— اسمش در صفحه آخر نوشته شده.

آرمان دفتر را ورق زد.

صفحه آخر خالی بود.

فقط یک جمله در پایین صفحه نوشته شده بود:

«نام قاتل را ننویس؛ چون قاتل هنوز زنده است.»

در همان لحظه صدای شکستن شیشه از طبقه پایین آمد.

همه برگشتند.

آریان گفت:

— کسی وارد خانه شده.

فرهاد چراغ را خاموش کرد.

چند ثانیه بعد صدای قدم‌هایی در راهرو پیچید.

آرام...

یکی...

دو تا...

سه تا...

سپس صدایی از پشت در اتاق ۲۱۷ آمد:

— بالاخره دفتر رو پیدا کردید.

آرمان به یونس نگاه کرد.

یونس رنگش پریده بود.

صدا دوباره گفت:

— حالا دیگه وقتشه بدونید چرا آن شب هیچ‌کدوم از شما کشته نشدید.

دستگیره در آرام پایین رفت.

آرمان دفتر را بست.

فرهاد اسلحه‌ای از کنار دیوار برداشت و جلوی آرمان ایستاد.

در باز شد.

مردی وارد اتاق شد.

آرمان چهره‌اش را دید.

و دنیا برای چند ثانیه برایش متوقف شد.

چون آن مرد...
Post #5564 144
اگر معاشرت با دیگران تو را آزرده می‌کند، همیشه قدری از تنهایی ات را با خود به جمع ببر.
یعنی بیاموز آنچه می‌اندیشی را فوراً ابراز نکنی،
چیزی که می‌شنوی را زیاد جدی نگیری و از دیگران بیش از اندازه انتظار نداشته باشی.

📕 #در_باب_حکمت_زندگی
✍🏻 #آرتور_شوپنهاور


🆔 @biow_english |  عضویت درکانال دوم
📕 @book_and_roman_library | آیدی کانال
.
  • 👍 1
Post #5563 260
بانک کتاب ورمان 📖 📖 آخرین نامه قسمت ۳۷: کدام رها؟ آرمان چند ثانیه فقط نگاه می‌کرد. دو زن، با یک چهره، یک صدا و حتی یک حالت نگاه، روبه‌رویش ایستاده بودند. یکی کنار یونس بود. دیگری همان رهایی بود که آرمان در تمام این مدت می‌شناخت. یونس آرام گفت: — حالا وقتشه بفهمی کدومشون…
سپس مرد با آخرین توانش گفت:

— اسم من...

و نامی را گفت که همه را شوکه کرد.

آرمان به فرهاد نگاه کرد.

فرهاد فقط یک جمله گفت:

— حالا می‌فهمی چرا مجبور شدم همه فکر کنن مرده‌ام.

آرمان آرام پرسید:

— چرا؟

فرهاد جواب داد:

— چون آن مردی که آن شب در اتاق ۲۱۷ بود... پدر من بود.

🔚 پایان قسمت ۳۸

🌙 ادامه‌ی داستان، فردا شب...

فردا شب، راز بزرگ‌تری آشکار می‌شود: چرا پدر فرهاد در اتاق ۲۱۷ بود و چه چیزی باعث شد تمام خانواده برای ۱۷ سال هویت واقعی خود را پنهان کنند؟ حقیقت به آخرین نامه نزدیک‌تر از همیشه است...
  • 👌 1
Post #5562 232
بانک کتاب ورمان 📖 📖 آخرین نامه قسمت ۳۷: کدام رها؟ آرمان چند ثانیه فقط نگاه می‌کرد. دو زن، با یک چهره، یک صدا و حتی یک حالت نگاه، روبه‌رویش ایستاده بودند. یکی کنار یونس بود. دیگری همان رهایی بود که آرمان در تمام این مدت می‌شناخت. یونس آرام گفت: — حالا وقتشه بفهمی کدومشون…
📖 آخرین نامه

قسمت ۳۸: نامی که نباید گفته می‌شد

آرمان هنوز پاکت سفید را در دست داشت.

نگاهش روی همان چند کلمه ثابت مانده بود:

«برای آرین؛ از طرف پدرت.»

اما آریان با اطمینان گفته بود:

— این اسم... اسم پدر ما نیست.

آرمان به او نگاه کرد.

— پس اسم کیه؟

آریان جواب نداد.

برای چند ثانیه فقط به پاکت خیره شد.

سپس آرام گفت:

— اسم مردیه که اون شب دیدم.

صدای یونس بلند شد:

— آریان، بس کن!

آریان برگشت.

— چرا؟ هنوزم می‌خوای حقیقت رو ازش پنهان کنی؟

یونس ساکت شد.

آرمان جلو رفت.

— تو اون مرد رو می‌شناسی؟

آریان سرش را پایین انداخت.

— آره.

— کیه؟

آریان به دو رها نگاه کرد.

— قبل از اینکه بگم، باید بدونی یکی از این دو نفر از اول حقیقت رو می‌دونسته.

هر دو رها سکوت کردند.

آرمان پرسید:

— کدوم یکی؟

آریان جواب داد:

— نمی‌دونم.

صدای خنده‌ی کوتاهی از کنار در آمد.

همه برگشتند.

مادر آرمان آنجا ایستاده بود.

اما این بار تنها نبود.

مردی پشت سرش قرار داشت.

آرمان با دیدن چهره‌ی مرد خشکش زد.

فرهاد.

پدرش.

مردی که همه تصور می‌کردند سال‌هاست مرده.

فرهاد آرام گفت:

— دیگه وقتشه.

آرمان به او نزدیک شد.

— تو گفتی کامران پدر من نیست.

فرهاد سر تکان داد.

— هیچ‌وقت نگفتم کامران پدرت نیست.

آرمان با تعجب گفت:

— پس چی؟

فرهاد پاسخ داد:

— کامران اسم واقعی من نبود.

سکوت.

آرمان احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده است.

— چی گفتی؟

فرهاد ادامه داد:

— آن شب من با اسم دیگری زندگی می‌کردم. کامران اسمی بود که برای پنهان کردن هویتم استفاده می‌کردم.

آریان جلو آمد.

— پس چرا همه فکر می‌کردند پدرمون مرده؟

فرهاد نگاهش را به مادرشان دوخت.

— چون مادرتون مجبور بود این‌طور وانمود کنه.

مادر با صدایی آرام گفت:

— اگر حقیقت فاش می‌شد، هر دو شما کشته می‌شدید.

آرمان به دو رها نگاه کرد.

— پس اینا چی؟

فرهاد گفت:

— یکی از آن‌ها رهاست.

— و اون یکی؟

فرهاد چند لحظه سکوت کرد.

— کسی که برای نجات رها، هویت او را گرفت.

آرمان با ناباوری پرسید:

— یعنی... یکی از این دو نفر رها نیست؟

مادر گفت:

— نه.

رهای کنار یونس قدمی جلو آمد.

— من رها نیستم.

همه ساکت شدند.

آرمان به او خیره شد.

— پس تو کی هستی؟

زن جواب داد:

— خواهر رها.

رهای دیگر به آرامی اشک‌هایش را پاک کرد.

آرمان پرسید:

— چرا شبیه هم هستید؟

زن گفت:

— چون ما دوقلو هستیم.

یونس سرش را پایین انداخت.

— سال‌ها پیش، برای اینکه رها زنده بمونه، خواهرش جای او زندگی کرد.

آرمان به رهای واقعی نگاه کرد.

— پس تو چرا هیچ‌وقت بهم نگفتی؟

رها پاسخ داد:

— چون اگر می‌گفتم، نفر چهارم پیدا می‌شد.

آرمان متوجه شد.

— نفر چهارم...

رها سر تکان داد.

— من فقط شاهد نبودم. من چیزی رو با خودم از اتاق ۲۱۷ بیرون آوردم.

سامان جلو آمد.

— چی؟

رها دستش را داخل کیفش برد.

یک نوار کاست کوچک بیرون آورد.

روی آن فقط نوشته شده بود:

۲۱۷ ـ آخرین دقیقه

آریان با دیدن نوار گفت:

— این همون نوار نیست؟

رها گفت:

— نه.

— پس چیه؟

— صدای واقعی اون شب.

یونس ناگهان فریاد زد:

— رها، نوار رو پخش نکن!

رها به او نگاه کرد.

— چرا؟

یونس چیزی نگفت.

رها نوار را داخل دستگاه گذاشت.

صدای خش‌خش آمد.

سپس صدای یک کودک شنیده شد.

صدای آرین.

— مامان... چرا در رو قفل کردی؟

بعد صدای مادر.

— چون نمی‌خوام اون مرد پیداتون کنه.

صدای دیگری آمد.

صدای آریان.

— مامان، اون مرد کیه؟

چند ثانیه سکوت.

بعد صدای مردی شنیده شد.

صدایی که آرمان هرگز فراموش نمی‌کرد.

— من پدر شما هستم.

آرمان به فرهاد نگاه کرد.

اما فرهاد سرش را تکان داد.

— این صدای من نیست.

همه به دستگاه خیره شدند.

صدای مرد ادامه داد:

— ولی اگر فردا کسی از شما پرسید پدرتون کیه، اسم من رو به زبان نیارید.

صدای کودک پرسید:

— چرا؟

مرد جواب داد:

— چون اگر اسم واقعی من رو بدونید، همه‌تون رو پیدا می‌کنن.

ناگهان صدای درگیری آمد.

بعد صدای مادر:

— فرار کنید!

نوار برای چند ثانیه قطع شد.

سپس یک جمله‌ی آخر پخش شد:

— اسم من «کامران» نیست...

آرمان نفسش را حبس کرد.

صدای مرد ادامه داد:

— اسم واقعی من...

نوار ناگهان متوقف شد.

آرمان با عصبانیت دستگاه را تکان داد.

— نه!

رها گفت:

— قسمت آخر نوار رو هیچ‌وقت نتونستم پخش کنم.

فرهاد آرام گفت:

— چون قسمت آخرش پیش من بود.

او یک نوار کوچک دیگر از جیبش بیرون آورد.

آرمان به آن خیره شد.

— پس تمام این سال‌ها...

فرهاد گفت:

— می‌خواستم شما هیچ‌وقت مجبور نشید حقیقت رو بدونید.

آرمان نوار را گرفت.

دستگاه را روشن کرد.

صدای همان مرد دوباره پخش شد.

— اگر روزی این نوار به دست آرین رسید، بدونه که من...

صدا قطع شد.

اما این بار نه به خاطر خرابی نوار.

بلکه به خاطر صدای گلوله‌ای که در پس‌زمینه شنیده شد.
  • 🥰 1
Post #5561 176
مامان و معنای زندگی.pdf4.8 MB
یالوم در این داستان کوتاه به خوبی نشان می‌دهد که همه در پشت داستان به ظاهر خشک، واقعیت‌هایی به وسعت یک عمر دارند که اگر بدون قضاوت بررسی شوند مشکلات اطرافیان هم با آن‌ها حل می‌شود.

📕 مامان و معنی زندگی
✍🏻 #اروین_یالوم

🆔 @biow_english |  عضویت درکانال دوم
📕 @book_and_roman_library | آیدی کانال
.
Post #5560 199
انسان بیش از آنکه از مرگ بهراسد، از انزوای محضی که مرگ را همراهی می‌کند، می‌ترسد.

ما می‌کوشیم زندگی را دو نفری تجربه کنیم، ولی هر یک از ما مجبوریم تنها بمیریم. کسی قادر نیست با ما یا به جای ما بمیرد.

مامان و معنای زندگی اثر #اروین_د_یالوم





🆔 @biow_english |  عضویت درکانال دوم
📕 @book_and_roman_library | آیدی کانال
.
  • 👏 1
  • 😢 1
Post #5558 221
«برای آرین؛ از طرف پدرت.»

آرمان پاکت را برداشت.

و برای اولین بار، نامی را دید که تمام این سال‌ها از همه پنهان مانده بود.

نام واقعی پدرش.

او زیر لب گفت:

— کامران...؟

آریان به پاکت نگاه کرد.

— نه.

آرمان برگشت.

آریان با چهره‌ای حیرت‌زده گفت:

— این اسم... اسم پدر ما نیست.

و همان لحظه، یکی از دو رها آرام خندید.

🔚 پایان قسمت ۳۷

🌙 ادامه‌ی داستان، فردا شب...

فردا شب، نام واقعی مردی که پشت تمام این رازهاست آشکار می‌شود؛ اما مهم‌تر از آن، آرمان بالاخره خواهد فهمید چرا دو رها وجود دارند... و کدام‌یک از آن‌ها از همان شب اتاق ۲۱۷ حقیقت را پنهان کرده است.
  • 😍 1
Post #5557 224
📖 آخرین نامه

قسمت ۳۷: کدام رها؟

آرمان چند ثانیه فقط نگاه می‌کرد.

دو زن، با یک چهره، یک صدا و حتی یک حالت نگاه، روبه‌رویش ایستاده بودند.

یکی کنار یونس بود.

دیگری همان رهایی بود که آرمان در تمام این مدت می‌شناخت.

یونس آرام گفت:

— حالا وقتشه بفهمی کدومشون واقعیه.

آرمان قدمی جلو رفت.

— این چه بازی‌ایه؟

رهای کنار یونس گفت:

— آرمان، به من اعتماد کن.

رهای دیگر بلافاصله گفت:

— نه! به اون اعتماد نکن.

صدای هر دو دقیقاً یکسان بود.

آریان که کنار آرمان ایستاده بود، زیر لب گفت:

— این غیرممکنه...

سامان جلو آمد.

— شاید یکی‌شون خواهر دوقلوی رهاست.

یونس سرش را تکان داد.

— اگر فقط همین بود، پیدا کردن جواب خیلی ساده بود.

آرمان با عصبانیت پرسید:

— پس حقیقت چیه؟

یونس به دو رها نگاه کرد.

— یکی از این دو نفر رهاست. اما نفر دوم فقط یک دروغ ساده نیست.

سکوت سنگینی اتاق را گرفت.

ناگهان زنی که کنار یونس بود، گفت:

— آرمان، یادت هست اولین باری که منو دیدی چه گفتم؟

آرمان مکث کرد.

رهای دیگر گفت:

— لازم نیست جواب بدی. چون ممکنه چیزی که یادت میاد، اصلاً واقعی نباشه.

این جمله آرمان را متوقف کرد.

در تمام این مدت، همه از حافظه‌ی او حرف زده بودند.

خاطراتی که شاید واقعی نبودند.

آرمان چشم‌هایش را بست.

یک تصویر مبهم در ذهنش شکل گرفت.

یک حیاط قدیمی...

باران...

پسربچه‌ای که کنار پنجره ایستاده بود...

و دختری که برای اولین بار به او گفته بود:

«اگر روزی همه‌چیز رو فراموش کردی، به صدای بارون اعتماد کن.»

آرمان ناگهان چشم باز کرد.

با صدای آرام گفت:

— این جمله رو فقط یک نفر می‌دونه.

هر دو رها به او نگاه کردند.

آرمان پرسید:

— کدومتون اون جمله رو گفت؟

رهای کنار یونس فوراً جواب داد:

— من.

رهای دیگر هم گفت:

— من.

آرمان نفس عمیقی کشید.

پس این هم کافی نبود.

یونس لبخند بسیار کوتاهی زد.

— هنوز متوجه نشدی؟

— چی رو؟

یونس به آرمان نزدیک شد.

— تو دنبال چیزی می‌گردی که هر دو نفر می‌تونن بدونن.

بعد از جیبش یک پاکت قدیمی بیرون آورد.

پاکت سفید بود.

همان رنگ پاکت‌هایی که در تمام این سال‌ها حقیقت را تکه‌تکه به آرمان رسانده بودند.

یونس پاکت را روی میز گذاشت.

— این آخرین آزمایشه.

سامان پاکت را برداشت.

روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:

«رها هیچ‌وقت این راز را به کسی نگفته است.»

آرمان پاکت را باز کرد.

داخلش یک عکس قدیمی بود.

عکس چهار کودک جلوی یک خانه.

آرمان به عکس خیره شد.

چهار نفر در عکس بودند.

آرین...

آریان...

نوید...

و رها.

اما پشت عکس چیزی نوشته شده بود:

«چهار شاهد، چهار راز.»

آرمان عکس را برگرداند.

پشت عکس، چهار جمله نوشته شده بود.

اولی درباره آرین.

دومی درباره آریان.

سومی درباره نوید.

و چهارمی...

آرمان با دیدن جمله‌ی چهارم خشکش زد.

«رها از چیزی می‌ترسید که هیچ‌کس دیگر از آن خبر نداشت.»

رها که کنار آرمان ایستاده بود، ناگهان رنگش پرید.

رهای دیگر آرام گفت:

— بالاخره پیداش کردی.

آرمان برگشت.

— چی رو؟

زن لبخند زد.

— دلیل اینکه من مجبور شدم ناپدید بشم.

رهای دیگر با نگرانی گفت:

— نه... اینو نگو.

آرمان به هر دو نگاه کرد.

— یکی‌تون می‌دونه.

زن کنار یونس گفت:

— من می‌دونم.

آرمان پرسید:

— از چی می‌ترسیدی؟

زن چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت:

— از مردی که آن شب وارد اتاق ۲۱۷ شد.

آریان جلو آمد.

— مردی که من چهره‌ش رو دیدم؟

زن سرش را تکان داد.

— نه.

آرمان پرسید:

— پس کی بود؟

رها به او نگاه کرد.

صدایش لرزید.

— کسی که همه‌ی این سال‌ها فکر می‌کردید مرده.

اتاق در سکوت فرو رفت.

فرهاد؟

آرمان ناخودآگاه به آریان نگاه کرد.

آریان گفت:

— پدر؟

رها جواب نداد.

در همان لحظه، صدای زنگ تلفن قدیمی خانه بلند شد.

همه به سمت تلفن برگشتند.

یونس جلو رفت و گوشی را برداشت.

چند ثانیه گوش داد.

بعد رنگ صورتش تغییر کرد.

— نه...

آرمان پرسید:

— کیه؟

یونس گوشی را آرام پایین آورد.

— کسی که نباید زنده می‌بود.

صدایی از پشت در آمد.

سه ضربه‌ی آرام.

تق.

تق.

تق.

هیچ‌کس جرئت حرکت نداشت.

آرمان به سمت در رفت.

آریان دستش را گرفت.

— صبر کن.

اما در همان لحظه، از پشت در صدایی شنیده شد:

— آرین...

آرمان خشک شد.

هیچ‌کس او را با نام آرین صدا نمی‌زد.

صدا دوباره گفت:

— اگر می‌خوای بفهمی کدوم رها واقعیه... در رو باز کن.

آرمان به دو رها نگاه کرد.

یکی ترسیده بود.

دیگری لبخند می‌زد.

و ناگهان آرمان فهمید...

فقط یکی از آن دو، از صدای پشت در نترسیده بود.

آرمان دستش را روی دستگیره گذاشت.

در همان لحظه، رهای کنار یونس آرام گفت:

— آرمان، اگر در رو باز کنی، دیگه هیچ‌چیز مثل قبل نمی‌شه.

آرمان در را باز کرد.

اما پشت در...

هیچ‌کس نبود.

فقط یک پاکت سفید روی زمین افتاده بود.

روی پاکت نوشته شده بود:
  • 🥰 1
Post #5555 183
#معرفی_کتاب 📚

کتاب عشق سال‌های وبا اثری جاودان و وصف‌ناپذیر از گابریل گارسیا مارکز یکی از عاشقانه‌های معروف جهان رمان است.

🆔 @biow_english |  عضویت درکانال دوم
📕 @book_and_roman_library | آیدی کانال
.
  • 😍 1
Post #5553 197
بانک کتاب ورمان 📖 آخرین نامه قسمت سی‌وپنجم: مرد کنار مادرم آرمان به آریان خیره شده بود. — گفتی مادرم اون شب تنها نبود... آریان آرام سر تکان داد. — بله. — چه کسی همراهش بود؟ آریان چشم‌هایش را بست؛ انگار تلاش می‌کرد تصویری قدیمی را از میان تاریکی ذهنش بیرون بکشد. — یادمه…
بعد به رهای کنار مادرش.

دو رها.

دو چهره‌ی یکسان.

آرمان حتی نمی‌توانست نفس بکشد.

یونس آرام گفت:

— حالا وقتشه بفهمی کدومشون واقعیه.

🔚 پایان قسمت سی‌وششم

🌙 ادامه‌ی داستان، فردا شب...

آرمان حالا با غیرممکن‌ترین صحنه‌ی زندگی‌اش روبه‌رو شده: دو دختر کاملاً شبیه رها. یکی کنار او بوده و دیگری همراه یونس و مادرش ظاهر شده است. فردا شب، یک نشانه‌ی کوچک از گذشته مشخص می‌کند کدام‌یک حقیقت را می‌گوید.
Post #5552 180
بانک کتاب ورمان 📖 آخرین نامه قسمت سی‌وپنجم: مرد کنار مادرم آرمان به آریان خیره شده بود. — گفتی مادرم اون شب تنها نبود... آریان آرام سر تکان داد. — بله. — چه کسی همراهش بود؟ آریان چشم‌هایش را بست؛ انگار تلاش می‌کرد تصویری قدیمی را از میان تاریکی ذهنش بیرون بکشد. — یادمه…
آخرین نامه

قسمت سی‌وششم: پدر

آرمان در آستانه‌ی در ایستاده بود.

مرد روبه‌رویش لبخند می‌زد.

— سلام، پسرم.

آرمان چند ثانیه نتوانست حرف بزند.

سامان پشت سرش ایستاده بود و به مرد خیره شده بود.

— بابا...

مرد نگاهش را به سامان دوخت.

— سامان.

سامان جلو آمد.

— تو زنده‌ای؟

مرد جواب نداد.

سامان با عصبانیت گفت:

— هفده ساله همه گفتن مردی!

مرد آرام گفت:

— بعضی وقت‌ها زنده موندن، از مردن سخت‌تره.

رها به آرمان نزدیک شد.

— واردش نکن.

آرمان گفت:

— چرا؟

رها جواب نداد.

مرد با صدای آرام گفت:

— چون اگر وارد این خانه بشم، چیزی رو بهت می‌گم که مادرت سال‌ها ازت پنهان کرده.

آرمان یک قدم کنار رفت.

مرد وارد شد.

همین که چشمش به آریان افتاد، لبخندش محو شد.

— تو...

آریان عقب رفت.

— منو می‌شناسی؟

مرد به او خیره ماند.

— بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی.

آرمان بین آن دو ایستاد.

— اسم تو چیه؟

مرد گفت:

— کامران.

سامان با ناباوری گفت:

— کامران؟!

کامران به او نگاه کرد.

— بله.

سامان گفت:

— ولی اسم پدر من...

مرد حرفش را قطع کرد.

— اسمی که باهاش منو می‌شناختی، اسم واقعی من نبود.

آرمان پرسید:

— پس چرا منو «پسرم» صدا زدی؟

کامران چند لحظه سکوت کرد.

بعد گفت:

— چون تو پسر منی.

آرمان به آریان نگاه کرد.

کامران ادامه داد:

— هر دوی شما.

سکوت.

آرمان گفت:

— یعنی...

کامران گفت:

— من پدر آرمان و آریان هستم.

مادر آرمان دروغ نگفته بود که دو پسر دوقلو وجود دارند.

اما هیچ‌کس نگفته بود پدرشان چه کسی است.

رها آرام گفت:

— حالا می‌فهمی چرا اون شب همه‌چیز عوض شد؟

آرمان پرسید:

— تو می‌دونستی؟

رها سر تکان داد.

— از مدت‌ها قبل.

سامان با خشم گفت:

— پس چرا به من چیزی نگفتی؟

رها گفت:

— چون تو هم بخشی از نقشه بودی.

سامان مات ماند.

— چه نقشه‌ای؟

کامران جواب داد:

— نقشه‌ی نجات این سه نفر.

سامان با تعجب گفت:

— سه نفر؟

کامران به رها نگاه کرد.

— رها هم باید زنده می‌موند.

آرمان گفت:

— پس اون شب چهار شاهد وجود داشت؟

کامران سر تکان داد.

— بله.

— و نفر چهارم؟

کامران نگاهش را به رها دوخت.

— رها.

آرمان نفسش را حبس کرد.

همه‌ی سرنخ‌ها دوباره به هم وصل می‌شدند.

اما هنوز یک سؤال باقی مانده بود.

— پس چرا گفتید نفر چهارم یک بزرگسال بوده؟

کامران جواب داد:

— چون آن شب، یک نفر خودش را جای رها معرفی کرد.

آرمان پرسید:

— چه کسی؟

کامران گفت:

— زنی که لباس رها را پوشیده بود.

مادر آرمان.

آرمان به یاد نوار افتاد.

صدای یاسر:

«مادرت آن شب وارد اتاق شد.»

کامران گفت:

— مادرت می‌خواست همه فکر کنند رها آن شب آنجا نبوده.

رها آهسته گفت:

— چون اگر می‌فهمیدند من شاهد ماجرا بودم، من هم ناپدید می‌شدم.

آرمان گفت:

— اما هنوز نفهمیدم چه چیزی دیدید.

کامران به سمت میز رفت.

پاکتی از جیبش بیرون آورد.

— این دلیل همه‌ی این سال‌هاست.

پاکت را روی میز گذاشت.

روی آن نوشته شده بود:

«آخرین نامه»

آرمان خشکش زد.

— آخرین نامه؟

کامران گفت:

— بله.

— این همون نامه‌ایه که رها برام فرستاد؟

کامران سر تکان داد.

— نه.

پاکت را باز کرد.

داخلش فقط یک برگ کاغذ بود.

آرمان شروع به خواندن کرد.

«اگر روزی آرمان این نامه را خواند، یعنی دیگر نمی‌توانم از او محافظت کنم.

حقیقت این است که هفده سال پیش هیچ‌کس قصد نداشت بچه‌ها را بکشد.

هدف، چیزی بود که داخل خانه پنهان شده بود.

چیزی که اگر پیدا می‌شد، نام چند نفر برای همیشه از بین می‌رفت.

و آن چیز...

یک دفتر نبود.

یک نوار نبود.

یک کلید هم نبود.

آن چیز، یک نام بود.»

آرمان مکث کرد.

— یک نام؟

کامران گفت:

— ادامه بده.

آرمان خواند:

«نام واقعی مردی که همه او را پدر می‌دانستند.»

آرمان سرش را بلند کرد.

— یعنی...

کامران گفت:

— پدر واقعی سامان.

سامان با تعجب گفت:

— چی؟

کامران به او نگاه کرد.

— پدرت، کسی نیست که فکر می‌کنی.

سامان چند قدم عقب رفت.

— پس پدر من کیه؟

کامران جواب نداد.

صدای ضربه‌ای از طبقه‌ی بالا آمد.

همه ساکت شدند.

یک بار.

دو بار.

سه بار.

رها زیر لب گفت:

— اون اینجاست.

آرمان پرسید:

— کی؟

رها جواب داد:

— کسی که تمام این سال‌ها ازش فرار کردیم.

چراغ‌ها خاموش شدند.

صدای قدم‌هایی از پله‌ها شنیده شد.

آرام...

نزدیک...

نزدیک‌تر.

بعد صدای مردی در تاریکی پیچید:

— بالاخره همه‌تون دور هم جمع شدید.

آرمان چراغ گوشی‌اش را روشن کرد.

نور روی صورت مرد افتاد.

آرمان با دیدنش خشکش زد.

چون آن مرد را می‌شناخت.

یونس.

اما یونس تنها نبود.

کنارش زنی ایستاده بود.

آرمان با دیدن او گوشی از دستش افتاد.

زن گفت:

— آرمان...

آرمان با صدای لرزان گفت:

— مامان؟

مادرش جلو آمد.

اما این بار یک چیز عجیب بود.

او تنها نبود.

کنارش...

رها ایستاده بود.

آرمان به رهای کنار خودش نگاه کرد.
  • ❤ 1
Older posts →

About this channel

How can I read @book_and_roman_library without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for بانک کتاب ورمان 📖: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does بانک کتاب ورمان 📖 have?
بانک کتاب ورمان 📖 (@book_and_roman_library) has 13.3K subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does بانک کتاب ورمان 📖 know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →