در اغاز روزِ بدترین آخرین روز کاری هفته قاصدکی روی زمین هنگام انتظار من میرقصید.
خورشید هنوز از پشت برفهای سفید بیرون نزده بود که آن سفیدک کوچک کمی نزدیک آمد، و دور شد.
بازهم نزدکی تر آمد، نزدیک و نزدیکتر. آخر آنقدر نزدیک شد که توانستم دستم را دراز کنم و آن را بردارم.
تازه شکفته میماند.
خواستم آرزویم را بگویم موعود فرا رسید، آن را در مشتم قفس کردم و تا مقصد انتظار کشیدم.
همین که رسیدم بی درنگ دستانم که عرق کرده بودند را از هم گشودم، هنوز آنجا بود، بی قرار ولی همچنان رقصان.
قاصدک وظیفه شناسم که آرزویش را شنید پرید، گویی که تا قبلش به پایش زنجیری وصل بود و تا آرزو را نمیشنید نمیتوانست پستش را ترک کند.
آرزو آنقدر عمیق بود که قاصدک فقط تحمل شنیدن همان یکی را داشت.
Post #7618
25