تو از زندگیام رفتی، اما چیزی از تو در من باقی ماند که رفتن را نمیفهمید.و تو، با تمام نبودنت، هنوز بخشی از منی؛ بخشی که نه میتوانم به آغوشش بکشم، نه میتوانم از خود بیرونش کنم.
چیزی که هنوز در میان شلوغی خیابانها، در عبور غریبهها، در آهنگهایی که روزگاری با هم گوش میدادیم و در رویاهایی که دیگر جرئت دنبال کردنشان را ندارم، به جستوجویت برمیخیزد؛ انگار هنوز باور نکرده باشد که بعضی آدمها را باید نه در آغوش، بلکه در دورترین نقطهی خاطراتمان نگه داریم.
و من هنوز نمیدانم با این همه دوستداشتنِ بیمقصد چه کنم؛ با عشقی که راهش را به سوی تو گم کرده، با دستانی که هنوز شکل حضورت را به خاطر دارند و با قلبی که هر بار نامت از گوشهای از جهان به آن میرسد، برای لحظهای فراموش میکند که دیگر سهمی از تو ندارد.
کاش میدانستی عزیزم، که من هنوز هم گاهی در میان تمام این خاکسترها، به دنبال جرقهای از روزهای روشنمان میگردم؛ نه از آن رو که نمیدانم چه چیزی را از دست دادهام، بلکه از آن رو که روزگاری، در کنار تو، معنای داشتن چیزی را فهمیده بودم که هیچگاه تصور نمیکردم روزی به خاطرهای دور بدل شود.
و اگر روزی، از جایی دور، دلت برای من لرزید، اگر در میان تمام آدمهایی که از کنارت میگذرند، لحظهای به یادم افتادی، اگر نامم بیاجازه از میان لبهایت گذشت، بدان که من روزگاری با تمام آنچه که بودم، دوستت داشتم.
آنقدر خالصانه که حتی حالا، در غیاب تو، هنوز نمیتوانم از آن روزها متنفر باشم؛ از روزهایی که تو را داشتم و نمیدانستم جهان چه بهای سنگینی برای از دست دادنت از من خواهد گرفت.
و چه اندوهی عمیقتر از آنکه کسی را هنوز در تمام وجودت داشته باشی، درحالیکه دیگر حتی در گوشهای از زندگیاش هم حضور نداری؟