عزیزم، من به بند کشیده شدم تا چگونگیِ سیر کردن در هیاهوی زندگیِ مهآلود و خاکستریام را پس از تو بیاموزم و زندگی را از سر بگیرم؛ و تو، هنوز هم در تکتک لحظات آن حضور داشتی.
مرا در خوابهایی ملاقات کن که جان از تنم میگیرند و هوش از سرم میربایند. مرا در اعماق رنجهایی پیدا کن که پس از تو تمام وجودم را بلعیدهاند و زندگی را برایم به سیاهچالهای بدل کردهاند که هیچ راه گریزی از آن نیست؛ و من، با وجود ذرهذره شدن در اعماق این سیاهچاله، هنوز رنگ چشمهایت و روشنیِ لبخندت بر چهرهی معصومت را به یاد دارم. تمام بوسههای به مقصد نرسیدهام بر خالِ روی گونهات را به یاد دارم؛ تمام واژههایی را که در ازدحام دلتنگیهایم برایت کنار گذاشتم و هرگز فرصت نیافتم بر زبان بیاورم. تمام شبهایی را که با خیال حضورت به صبح رساندم و تمام صبحهایی را که با نبودنت آغاز کردم.
آه، عزیزم، چه کسی میتوانست به من بگوید که روزی از میان تمام پناهگاههای این جهان، به خاطرهی آغوش تو پناه خواهم برد؟ چگونه میتوانستم بدانم که روزی نامت را در سکوت زمزمه خواهم کرد، بیآنکه حتی پژواکی از صدایت به گوشم برسد؟
Post #29463
36