Post #2359
737
وای غریبهی آبی من، باورت نمیشه. اونقدر به نوشتن و گم شدن بین خطوط احتیاج دارم که حد نداره. فقط دلم میخواد بنویسم. بنویسم و بگم چقدر احساس خوبی تو دلم به وجود اومده و چقدر من مثل همیشه به اون حس خوب کلی امید دارم! ببین هوا رو، چقدر خنکه. احساس میکنم اگه شادی گمشدهی خودمون رو قراره پیدا کنیم، میشه توی این هوا دنبالش گشت. این تابستون چرک شده از غم، بلاخره تموم شد. فقط خواستم بنویسم و بهت بگم لطفا هرجایی که هستی، خوشحال باش عزیز من! برای اینکه در روزهای نزدیکِ دور، این کوچه و خیابونها قراره پر بشه از اون برگهای خوش رنگی که توی وجود پنهون همشون کلی داستان گفته نشده گوشهای نشستن برای شنیده شدن. قراره شبهایی از راه برسه که آسمون فقط یک نقش تیره برای نشون دادن داشته باشه. تازه اینو بهت نگفتم، اگه این روزها قاصدکی سمتم بیاد، با فوت کردنش آرزو میکنم وقتی آسمون بارید و تشنگی گلها سیراب شد و تو سرت رو به پنجرهی بخار شده تکیه دادی، اون دلی که تنهایی توش موج میزنه، رنگ آسمون رو به خودش نگیره. آرزو میکنم اون قلبی که توش پر از رویا جمع شده، مهتابی زاده بشه که تاریکیها بین رویاهات نشینه. آرزو میکنم فکرت جای بیهودهای غرق نشه! برای اینکه این تابستون وقت برای فکر کردن زیاد بود. اجازه بده حداقل توی روزهای پیش رو، توی فکر کسی، جایی و خاطرهای غرق نشیم، و چای و قهوههای عزیزمون رو سرد و دست نخورده روی میز نذاریم. بیا فقط شاد باشیم. شادِ شاد.