تو پرسیدی پس منتظر چهچیزی نشستی؟
من سرم را پایین انداختم و برای خود اشک ریختم. دلیلش را میخواهی؟ امروز هم نیامد. شادی را میگویم.
بیشتر آدمهایی که در اطرافم رفت و آمد دارند، گاهی از من میپرسند تو چهطور همیشه غم داری؟ انسان همیشه میتواند حتی با کوچکترین جزئیات، لحظهای شادی را در کنار خود بیابد. اما من واقعاً نمیدانم آنها چه منظوری دارند. این چیزی که همیشه میگویند، برای من هیچ معنا و مفهومی ندارد. تنها یک جمله است. جملهای که نمی توانم تصور کنم یک روز بگویم برای من هم همینطور است. برای من اینطور نیست و غبطه میخورم. امروز خانهام کمی مرتب به نظر میرسید. وقتی بعدازظهر وسط هال ایستادم و به اطراف خیره نگاه کردم، با خود گفتم ایکاش مثل این خانه بودم. آنوقت همهچیز در دلم مرتب به نظر میرسید و همهچیز در سر جای خودش قرار داشت. اما نیستم. من مثل این خانه نمیتوانم باشم، برای اینکه درون من تا دلت بخواهد بهم ریخته است. اگر بخواهی به آن نگاهی بیندازی، گوشهای پژمردگی را میبینی که با امید بساط جنگ را راه انداخته است. گوشهای دیگر اشکهای ریخته نشده به دیوار دل چنگ میاندازند و میخواهند بیرون بیایند ولی نمی توانند. وسط را هم که نگاهی کنی، خاطرات را میبینی. که یکیشان نشسته و باقی آنها ایستادهاند، نمیدانند بروند یا که بمانند. و من از این وضعیت پرخاش میشوم که چرا در میان این همه حالات ملالانگیز، شادی هیچ پیدایش نیست.
تو گفتی انسان با کوچکترین جزئیات شاد میشود؟ بگذار بهت بگویم نه! نمیشود.
این خانه را امروز کمی مرتبتر از روزهای قبل دیدم و من باید به خاطر این موضوع کمی شادی میکردم. اما نشد. هیچ نتوانستم. گویی شاد زیستن از عهدهی من خارج شده باشد. من دیگر حتی با بوییدن قهوه هم روح و جانم رنگ نمیگیرد. حتی امروز آنقدر آن را بو کردم تا ببینم مثل قبل میتوانم شیفتهی بویش بشوم؟ اما فهمیدم نه. آن را آنقدر بو و نگاهش کردم که هنگامی که خواستم طعم آن را بچشم، از سردیاش روی میز رهایش کردم. خودت بیا و ببین. من دیگر حتی نمیتوانم قهوه بخورم. انگاری نسبت به همه چیز دلزده شدهام. و از این روزهایی که اینگونه میگذرند، و میبینم این همان داستانی بود که روزی دوستش داشتم و دلم میخواست به پایان نرسد، حیران میشوم. حیران میشوم که پس این شادی در کجاست که من آن را نمیبینم؟ برایم سوال است که آیا همهچیز از آن زَمهَریرِ زمستان آغاز شد؟ همان شبی که آشنای دل من تصمیم گرفت لباس غریبه هارا بر تن کند؛ و بشود مثل تمام اَغیاری که در کوچه و خیابانها، در پشت چراغ قرمز و پشت پنجرهای بیپرده میبینم. که قلبم هیچ نمیداند آن ناآشنا، دوست دارد در تنهایی خود چه کار کند؟ یا که از چه رنگی خوشش میآید، یا حاضر است چه آهنگی را مدام گوش کند و از آن خسته نشود؟ کمی میاندیشم و میبینم که آری. همان زمانی که خواستی غریبه شوی، شادیام را با خود بردی. و باورم کن که من خوب میدانم این احساساتی که در دل من چون خانهای ابدی برای خود ساختهاند، همیشگی نیستند و نمیتوانند برای همیشه متعلق به ما باشند؛ اما من برایم باز سوال پیش میآید، به من بگو چطور میشود این شادی عزیز هیچگاه دلش نخواهد در این خانه را بزند و من را در آغوش همیشگیاش محو کند؟ چطور میشود دلش نخواهد این خستهدل را شادمان سازد؟ تو را به خدای عزیز قسمت میدهم. بیا و به من بگو شادی را با خود به کجا بردی، به کجا؟ که اندازه خیالات و آرزوهایم با او فاصله دارم. یا به شکلی بهتر، بیا و بگو شادی در دست تو نیست. شادی من همینجاست. درست در کنارم. تنها باید کمی بهتر نگاه کنم تا پیدایش کنم. چون میدانم اگر تو او را برده باشی، من دیگر هرگز انسانی نمیشوم که پر از امید و شادی بود. برای اینکه تو تا ابد رفتهای. و من خوب میدانم کسی که راه خود را تغییر میدهد، هرگز به راه قبلی باز نمیگردد.
Post #1952
753