#Challenge
🤩🤩🤩🤩
توپت حسااااابی پره. اون با خودش چه فکری کرده که مثل عروسک خیمه شب بازی از این دانشکده به اون دانشکده میفرستت تا بالاخره مقالت رو قبول کنه؟
جالبه! چون اون با بقیه دانشجوها... اصلا بقیه آدما اینقدر خوب و مهربون رفتار میکنه که نمیتونی باور کنی این مستر گرینچی که هر هفته میبینیش، دقیقا همون استاد رایدل محبوب دلهای بقیه باشه. تبعیض تا کی؟ مگه تو چیت از بقیه کمتره؟!
اگه قدرتشو داشتی، حتما دونه به دونه موهای سرشو میکندی تا کچل شه! انگار تو پوست و گوشت و خونت بود که کچل تصورش کنی؛ حداقل اینجوری فقط یخورده حس بهتری پیدا میکردی تا سر کلاساش بشینی.
امروزم همینه! با تصور کردن کله کچلش و یک دماغ گنده روی صورتش آماده سر کلاس نشستی؛ اونقدر پاتو تکون دادی و پوست لبات رو کندی که میشه از بدنت برق تولید کرد.
لپتاپت رو باز میکنی و دوباره به مقاله خیلی خوب پایان نامت نگاه میکنی.
به عنوان یک دانشجو باستان شناسی که تخصصش در عصر وایکینگ ها و اسکاندیناوی در قرون وسطی، حسابی از مقاله ای که جلوت گذاشتی لذت میبری.
مقاله درمورد یک قبیله وایکینگی به اسم Bloodhymn عه، اما به خاطر دلایلی که هنوز خودت هم نمیدونی، از صفحه تاریخ پاک شدن.
اما اگر از صفحه تاریخ پاک شدن، تو درموردشون از کجا میدونی؟ به قول رایدل، از خودت داستان تخیلی ساختی؟
نه.
تو مثل خیلی های دیگه که آرزو سفر به دنیا، جهان، یا مکان های دیگه رو داشتی، خیلی وقتی میشه که به شیفت کردن توسط خوابیدن رو آورده بودی.
و توی یکی از اون شیفت کردنا، قبیله ای به اسم Bloodhymn رو در شهری به اسم Bloodfjord (آبدره خون) پیدا کردی.
شاید تا قبل از شناخت اونها، حتی با وجود درسایی که خوندی، باورت نمیشد برخلاف تصور مردم، وایکینگ ها مخصوصا اون قبیله آدمای خوب و تمیزی باشن.
میشه گفت برای یک سال متوالی، هر شب پیش اونها شیفت میکردی و باهاشون وقت میگذروندی. اونقدری کنارشون بهت خوش میگذشت که از وقت گذروندن با آدمای امروزی اطرافت فراری شده بودی.
اما چرا از تاریخ حذف شدن؟ هنوز معلوم نیست. شاید هنوز بهت نگفتن؛ شاید اونقدرا هم که بنظر میاد آدمای خوبی نبودن.
اما چیزی که ازش مطمئنی اینع که اونا توی تاریخ وجود داشتن، و حالا تو میخوای اینو به اون استاد کله پوکت که فقط چهار سال تفاوت سنیتونه حالی کنه.
درسته، چهارسال تفاوت سنی!
تو ۲۲ سالگی لیسانست رو در رشته باستان شناسی گرفتی، اما بخاطر کمبود مالی و یه سری مشکلاتی که پشت هم سرت اومد، درست رو ادامه ندادی. تا اینکه وقتی ۲۷ سالت شد، تصمیم به برگشتن به دانشگاه گرفتی و الان که ۲۹ سالت شده، در تلاشی تا اون پایان نامه رو به سرانجام برسونی و با مدرکت بری به همه بفهمونی تاریخ خیلی بزرگتر از چیزیه که تا حالا ثبت شده!
اما بزرگترین مانع زندگیت، اون مرد ۳۳ ساله مو مشکی سوئدیه که پاشو توی یک کفش کرده تا آخرین ترم و سال تحصیلیت رو برات زهرمار کنه.
با صدای بسته شدن در به خودت میای؛ اِلوار رایدل (Elvar Rydell) کیفش رو روی میز استاد میذاره و بدون اینکه حتی به تو نگاه کنه، شروع به حرف زدن راجب بقیه میکنه.
حرفاش به چپته. یه سری چیزا مثل صبح بخیر و پایان نامه هاتون به کجا رسید و این چرت و پرتا داره بلغور میکنه.
و لحنش؟ به شیرینی وسط یک هندونه کاملا رسیدس.
اما وقتی نگاهش رو به تو میده، نه تنها پوست هندونه نیست، بلکه تبدیل به تلخ ترین قهوه سال میشه.
مسخره!
به سمتت قدم برمیداره و روی میز کمی خم میشه: «خانم الدرن؟ امیدوارم امروز درسو جدی گرفته باشید و به جای اون داستان تخیلی فانتزی، یک مقاله درست و حسابی آورده باشید.»
چه اداها! فقط چهارسال بزرگتره ها! بگیری بزنیش صدای گرگ بیابون بده!
به آرومی جواب میدی: «اگر هزاران سال هم بگذره، من بازم برای موضوع پایان نامم. قبیله بلادهیم رو انتخاب میکنم. جناب رایدل!»
استاد زیادیشه!
ابروهاش شروع به کشتی گرفتن باهم میکنن و زمزمه میکنع: «پس باید در جریان باشید که من شمارو پاس نمیکنم.»
زیر لب میغری: «اونا وجود داشتن!»
به تمسخر میخنده و جواب میده: «خودتون شخصا ملاقاتشون کردین، خانم الدرن؟!»
کم نمیاری و دروغم نمیگی: «بله! و پیشنهاد میکنم شما هم ملاقاتشون کنین. دمنوش های خوبی برای اعصاب خراب دارن.» و لبخندی به لطافت خار کاکتوس بیابونی بهش میزنی.
تبریک میگم! اگر عصبی کردن اون یک جایزه بزرگ داشت، تو الان اون جایزه رو برده بودی.
دستشو مشت میکنه و یکم عقب میره. به سمت میزش میچرخه و میگه: «لطفا کلاسو ترک کنید، خانم الدرن.»
وسایلتو جمع میکنی و به سمت در میری که میگه: «و خانم الدرن، فقط یک هفته وقت دارید تا مدرک واقعی برای اثبات حرفتون بهم نشون بدید. در غیر اینصورت، مطمئن میشم امسال مدرکتون رو نگیرید.»
بدون اینکه چیزی بگی، از کلاس میزنی بیرون. با خودت میگی: «کاش قدرت ظاهر کردن اجسام داشتم تا یک پتک گنده رو سرش ظاهر کنم.» ولی اگر واقع بین باشیم، هنوز برای زندان رفتن آماده نیستی. پس مستقیم برمیگردی خونه و جلوی لپتاپت میشینی.
ناهار؟ خیر.
عوض کردن لباسا؟ خیر.
توجه به هم خونهایت که داره برای رفتن به پارتی دانشجویی چسان فسان میکنه؟ کمی تا حدودی؛ چون ازت میپرسه میتونع یکی از لباساتو قرض بگیره و تو با لعنت بهت رایدل تایید میکنی.
ساعت ها گذشته.
خونه خالی و ساکته؛ مغز توام همینطور. اصلا چجوری باید مدرک بیاری؟ کل سال تمام کتابخونه های شهر رو گشتی؛ از شهرای بقیه نروژ هم خبر گرفتی، ولی هیچکدوم هیچ مطلبی درمورد قبیله ای به اسم بلادهیم ندارن.
و اینترنت هم... خیلی مطلب زیادی نداره. فقط یک سایت هست که نویسندش ناشناسه و مدام درمورد اینکه از نسل بلادهیمه و از اینکه از اونا هیچی نداره میناله.
خب... میتونی بری سراغش، ولی بعدش میشین دوتا دیوونه توهمی و این از نظر رایدل کافی نیست.
چشمات کم کم گرم میشن؛ نمیخوای بخوابی، هنوز کلی کار داری، ولی دیگه چیزی جلو دار خستگیت نیست و همونجا پشت میز و پای لپتاپ خوابت میبره.
یعنی قراره بازم ببینیشون؟!
🤩🤩🤩🤩
#Challenge
@Bl00dhymn
🤩🤩🤩🤩
Post #12593
18