Ignar Azren
Birthdate: Unknown
Partner: Odette Abbott
〰〰〰〰
در گذشته های بسیار دور، جایی که آتش در زندگی مردم نماد قدرت و پاکی به حساب میومد؛ پسری به اسم ایگنار ازرن متولد شد.
پدر ایگنار آهنگر پیری بود که برای بچه دار شدن با همسرش خیلی تلاش کردن؛ اما هر دفعه تلاششون به سقط ختم میشد و بچه ای در شکم همسر آهنگر باقی نمیموند.
خیلی حرف ها پشتشون بود. مردم میگفتن اجاقشون کوره، میگفتن توان بچه دار شدن ندارن، میگفتن حتی اگر بچه ای هم بدنیا بیاد توی فقر دست و پا میزنه و خلاصه یک عیبی روی اون زن و شوهر میذاشتن.
زن هر روز و هرشب به درگاه الهه آتش دعا میکرد تا یک بچه نسیبشون کنه. و در آخر وقتی که اونا به پنجاه سالگی رسیدن اولین و آخرین بچشون رو به دنیا اوردن، ایگنار.
اما بدنیا اومدن ایگنار به راحتی نبود.
الهه آتش بهشون گفته بود که اگر الان بچه دار بشن ممکنه مادر توی خطر بیفته، اما اونقدر حرف مردم برای خانواده آهنگر مهم بود که کسی به هشدارهای الهه آتش توجه نکرد.
و روزی که نوبت زایمان زن رسید، با هر فشار قسمتی از بدنش شروع به آتش گرفتن میکرد.
آهنگر نمیدونست باید چیکار کنه، دعا میکرد اما فایده نداشت اون پیامدهاش رو قبول کرده بود و حالا مجبور بود زنده زنده سوختن و خاکستر شدن زن حاملش رو تماشا کنه.
اما خب... بالاخره به چیزی که میخواست رسید. پسری که از خاکستر مادرش زاده شد و اسمش رو ایگنار گذاشتن.
بله درسته اون یک ققنوسه. ققنوسی که از بچگی شیفته یکی از دخترهای اشرافی شهر شده بود.
دختری که پدر و مادرش توسط عموش کشته شده بودن و حالا توی روستای ایگنار دنبال سرپناه میگشت.
ایگنار یجورایی اودت (هی میخوام نگم خودتیییی) رو درک میکرد. جفتشون مادری نداشتن، جفتشون با آتش قدرتمند شده بودن. اما جرات نزدیک شدن بهش نداشت.
نه نه اون دختر ترسناک نبود، اتفاقا برعکس زیباترین و خاص ترین دختری بود که ایگنار به عمرش دیده بود، اما میترسید دختر اون رو در حد خودش نبینه.
اون تا مدتی با ترس جلو رفتن زندگی کرد، تا اینکه نتونست تحمل کنه و با سر و صورتی دوده گرفته رفت پیش اودت تا باهاش حرف بزنه.
خب اودت اولش بهش اعتماد نکرد چون فکر میکرد اون یه آدم عادیه.
اما وقتی که فهمید ایگنار درواقع یک ققنوسه که حاضره بارها بخاطرش خاکستر بشه، گاردش رو پایین آورد.
اینکه چجوری عاشق هم میشن و داستانشون چجوری پیش میره چیزیه که باید بفهمیم.
چندتا فکت از ایگنار🐤
🐤 ایگنار وقتی میخواد تنها باشه پرواز میکنه.
🐤 بخاطر سن بالای باباش بیشتر کارا رو خودش میکنه و یجورایی نون آور خونس.
🐤 همیشه تو بچگی بقیه بچه ها رو با مادراشون تماشا میکرد و غصه میخورد که مادر نداره.
🐤 درست نمیدونه باید با خانما چجوری رفتار کنه برای همین مردم رو تماشا میکرد. همین باعث شد خوندن احساسات مردم براش راحت بشه.
🐤 بره کبابی دوست داره.
🐤 چشماش واقعا از جشن آتیشن.
🐤 اگه عموی اودت دستش بیفته بلایی سرش میاره که مرغای آسمون به حالش بخندن چون خنده دار خواهد بود.
🐤 فصل مورد علاقش پاییزه چون کلا از رنگ نارنجی و زرد خیلی خوشش میاد.
🐤 دوست داره بیشتر تایم روزش رو پیش اودت باشه برای همین چندبار آهنگری رو ول کرده به امان خدا و باباش دعواش کرده.
🐤 میوه مورد علاقش پرتقاله.
🐤 دور چشماش خدادادی حالت تیره ای دارن که انگار سایه زده ولی نزده😂
🐤 بعضی وقتا که بیکاره شروع میکنه اکسسوری ساختن برای اودت، براش یک خنجرم ساخته.
〰〰〰
#Challenge
@Bl00dhymn
〰〰〰
Post #12204
30




- ❤ 3