TGViewer
آنـتــی بـیــوتـروریـســم آنـتــی بـیــوتـروریـســم @bioteroris · 1.9K subscribers
Post #65181 73

Forwarded from آز آلمـان تا کـربلا

14
قسمت چهاردهم

از آلمان به کربلا سفر آخر در سال  1404
سفر اربعین و همسفری با خودم، و دلم


بارم را که از ریل رد شده بود برداشتم.
یک آقا آنجا بود؛ از او پرسیدم رئیس‌تان کجاست؟ گفت: «چی شده؟»
گفتم… گفت: «بگذر.»نمیگذرم بخاطر مسافری دیگه مثل من دچار این بی اخلاقی نشه،
بالاخره اتاق رئیس را نشانم داد. گفتم: «این همه وقت من را گرفتید؛ اگر از اینجا بیرون نمی‌آمدم، پروازم را از دست می‌دادم.»
به او گفت: «چی شده؟» گفت: «همراه مسافر است، می‌گوید مسافرم.»
به او گفت: «تو کاری نداشته باش، فقط بگرد.»
به من هم گفت: «برو از پروازت جا نمانی.»
با همان حال خراب، گلودرد و تنگی نفس، روز جمعه سوار هواپیما شدم. احساس می‌کردم صندلی‌ها تنگ‌تر شده‌اند. آمدم آلمان. با یک قطار به شهری دیگر رفتم و باید قطار عوض می‌کردم. یک اطاقک آنجا بود که دو نفر پاسخگو بودند. قطارهای منتهی به شهرم را چک کردند و یک برگه چاپ کردند و به من دادند. نگاه کردم ببینم کدام لاین است.
در همین بین دیدم یکی از کارمندهای قطار، با لباس فرم و ماسک، بیرون آمد. چمدان بزرگم را گرفت و با خودش برد، گفتم خودم می‌آورم. گفت: «میارمش برات.» تعجب کردم؛ آلمانی‌ها معمولاً این کار را نمی‌کنند. چمدانم را تا جلوی قطار آورد و گفت: «اینجاست.» خیلی تشکر کردم و رفت.
من با حال خراب منتظر قطار بودم. سیم‌کارت آلمان را هم فعال کرده بودم. نه بلندگوها را گوش می‌کردم، نه تابلوها را می‌خواندم.چون صد درصد میدونستم همه چیز درسته، ده دقیقه بیشتر به حرکت قطار نمانده بود. دوباره همان آقای کارمند آمد. فکر کردم راننده‌ی قطار است. چمدانم را برداشت و گفت: «متوجه نشدی لاین قطارت عوض شده؟»
گفتم نه.
گفت: «ده دقیقه دیگه میاد.»
من را رساند به قطار و رفت.
به او گفتم: «تو رو خدا امشب برای من فرستاد.»
طوری جواب داد که انگار خدا را قبول نداشت.
این مرد کارمند راه‌آهن کی بود که کارش را ول کرد و آمد چمدان من را تا لاین قطار رساند؟ و جالب‌تر اینکه درست ده دقیقه قبل از حرکت قطارِ جدید، آمد دنبالم و من را رساند. یک کارمند آلمانی… می‌شود تصادفی باشد؟
وقتی یاد سفرها می‌افتم می‌بینم من را به این سفر بردند و برگرداندند. می‌گویند از زمانی که به کربلا می‌روی تا وقتی برمی‌گردی، مهمان امام حسین علیه‌السلام هستی. ولی من به این یقین رسیدم که از همان لحظه‌ای که فکر کربلا به ذهن می‌رسد تا لحظه برگشتن، مهمان آقا هستی. اصلاً فکر کربلا را چه کسی به ذهن می‌اندازد؟
وقتی بعضی خاطرات سفر کربلا یادم می‌آید، یقین پیدا می‌کنم که من در این سفر هیچ نقشی نداشتم. من انتخاب شدم برای سفرهای پیاده‌روی اربعین. چرا این‌ها را فراموش می‌کنم؟ چرا وقتی می‌خواهم سفر را شروع کنم، دوباره این اتفاقات مهم از یادم می‌رود و دلم بعداً یادم می‌اندازد و خودم تأییدش می‌کنم؟ وقتی فکر می‌کنم، یقینم بیشتر می‌شود.
نمی‌دانم صحبت‌های حاج صادق را شنیده‌اید یا نه… ده روز در کما بود؛ اتفاقاتی که برایش افتاده را تعریف می‌کند. یک جایش می‌گوید عزرائیل به شکل پیرمردی با ریش سفید آمد جانش را بگیرد، به او گفت: «چه کار خوبی کردی که نمره ۲۰ بگیری؟» گفت: «روضه امام حسین ع خواندم.» گفت: «برای خدا نخواندی، برای جمع خواندی؛ بخاطر تعریف مردم خواندی.»
می‌گوید هرچه گفتم دیدم هیچ کاری برای خدا نکردم… صفر شدم. یاد راهپیمایی اربعین افتادم؛ گفت: «برای امام حسین رفتم.» گفت: «راهپیمایی اربعین را هم ما خودمان آوردیمت.»
دو ساعت بعد رسیدم خانه. نماز خواندم. حالم خیلی بد بود؛ نه گلو درد داشتم، نه سوزش… فقط نفسم بالا نمی‌آمد. خواهرم و شوهرش آمدند دنبالم. رفتم خانه‌شان. شنبه‌ها می‌روم پیش‌شان سر کار، اما نرفتم. خواهرم سرکوفت می‌زد که این مریضی‌ها چیست که از ایران می‌آوری؟ کسی نمی‌دانست عراق می‌روم. گاهی دلم می‌گوید بگو… ولی بهشان گفتم یکبار و از آن‌وقت که فهمیدن پیاده روی اربعین رفتم ، تا کاری که میخواستن انجام نمیدادم که پام درد میکنه،میگفتن  چطور می‌توانی این مسیر را پیاره بروی؟ از آن‌وقت دیگر نمی‌گویم.
به محض دراز کشیدن، سرفه‌های وحشتناک می‌گرفتم. نشسته می‌خوابیدم. سرفه‌ها هیچ تاثیری برای خارج شدن خلط نداشت. جمعه شب آلمان بودم، شنبه و یکشنبه تعطیل بود و تحمل کردم. دوشنبه رفتم دکتر؛ با بی‌میلی به داروهای شیمیایی، مجبور شدم روزی سه‌هزار میلی‌گرم آنتی‌بیوتیک بخورم. اسپری هم دادند که استفاده نکردم. کم‌کم یاد گرفتم اگر به پهلو بخوابم سرفه می‌کنم؛ باید طاق‌باز بخوابم.
با فکری خسته، دلی شکسته و بدنی بیمار، من را به سمت کربلا بردند. سوار قطارم کردند و برگرداندند خانه. می‌برندت، طوری که فکرش را هم نمی‌کنی. یک‌باره به خودت می‌آیی و می‌بینی کربلایی. با یادآوری این خاطرات فهمیدم من را انتخاب کردند. وقتی فکر می‌کنم، می‌پرسم: چه کاری کردم که لیاقت این سفر را داشتم؟ فکرم به جایی نمی‌رسد.
اعمالم صفر، صفر است.
@arbai_n
More from @bioteroris
  1. Oct 11, 2026🎥 ثریا با پاسخ به ظریف شروع کرد! استاد فرصت‌سوزی‌های اقتصادی از دوگانه تهدید و فرصت می‌گو…
  2. Oct 11, 2026🔊 صوت || موضع حاجی دلیگانی (نماینده مجلس) در خصوص اجرای حکم زندان حجت الاسلام رسایی: حبس…
  3. Oct 11, 2026🔊 صوت || موضع حاجی دلیگانی (نماینده مجلس) در خصوص اجرای حکم زندان حجت الاسلام رسایی: حبس…
  4. Oct 11, 2026دولت آمریکا ۶۰ میلیون گاومیش را کشت تا منبع غذایی سرخپوستان تمام شود و بتواند آنها را تسلی…
  5. Oct 11, 2026🎥جوابی بهتر از این به صحبت های ظریف نمیشد داد 🔹‌علامه جوادی آملی: اگر شما با کشوری رابطه…
  6. Oct 11, 2026🚩 کیهان: آقای ظریف! چرا هر وقت آمریکا کم می‌آورد شما عملیات انتحاری انجام می‌دهید؟! 🔹️ان…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →