شخصیت: متفکر و فلسفی، عمیق و درونگرا؛ زیاد دربارهی آدمها، زندگی و معنای اتفاقات فکر میکنه و در عین حال احساساتی و وفاداره. سریال:یادداشتهای رهایی من
من دیروز حموم بودم و امروز محمد باید بره حموم و فقط با من میره حموم. بابام رفت حموم مامانم به محمد گفت میخوای با عمو بری حموم؟ محمد گفت نه فقط با ابجی میرم بعد برگشت سمت من با ی نیشخند برگشته میگه میتونی گریه کنی 😂😂😂😂
این عمشو واقعا دوست دارم از همون اول که دبیرم بود و بعدش شد فامیل. مامانم همیشه میگفت وقتی میرم دیدار اولیا مربی ها همیشه نشستن سرجاشون و برای کسی بلند نمیشن ولی وقتی اسم تورو میگم برام ایست میکنن و احوال پرسی میکنن و... بعد میگفت این اولش میپرسه کدومشون؟ ( دوتا هم اسم و فامیل بودیم ) همونی که قدش بلنده سفید پوسته؟ بعد مامانم میگفته اره میشسته کلی تعریف میکرده ازم و...
از بیمارستان یراست رفتم مراسم و اونجام سرپا کم بود پاشدم سینی های غذا رو میبردم و... موقع اومدن خونه شوهر عمم در کمال ناباوری اینجوری بود که دستت درد نکنه کمک کردی و... نبود کسی و... و عمه ی زن عموم که دبیرم بود دیگه منو عمه صدا میزنه :) انقد عمه صداش زدم ناخواسته.. مثلا کنار تکیه داده بودیم اومدن من پاشدم مادر زن عموم بشینه و... نشست کنارش جا بود برگشتم گفتم عمه بیا اینور بشین
به نرگس تا وقتی غذا و خوراکی بدم باهام دوسته و دوسم داره و بازی میکنه ولی اگه ندم چیزی دستشو میذاره رو چشم هاش نگامم نمیکنه که یعنی قهره و میبینه جواب نمیگیره سلیطه بازی در میاره بهش یچی بدم.