از بیمارستان یراست رفتم مراسم و اونجام سرپا کم بود پاشدم سینی های غذا رو میبردم و... موقع اومدن خونه شوهر عمم در کمال ناباوری اینجوری بود که دستت درد نکنه کمک کردی و... نبود کسی و...
و عمه ی زن عموم که دبیرم بود دیگه منو عمه صدا میزنه :) انقد عمه صداش زدم ناخواسته.. مثلا کنار تکیه داده بودیم اومدن من پاشدم مادر زن عموم بشینه و... نشست کنارش جا بود برگشتم گفتم عمه بیا اینور بشین
Post #31118
15