دیشب من و ریحانه با حسین اومدیم روستا بعد پیاده شدیم برگشتم گفتم زنگ بزن پارسا ام بیاد عشق و حال
بعد مغز من و ریحانه : عه... چه بد شد جمله اش...
بعد خودم زنگ زدم زن داییم که بگم پارسا رو بگه بیاد بعد گفتم خب پس بچه داییتو میخوای منو نه؟ باشه میگم بهش
بعد گفتم نه خودتم بیا الان خونه برادرتی برا اون نگفتم تو اخر شب بیا بعد گفت نه دیگه نمیام و.. تو منو دوس نداری فقط بچه امو میخوای و...
من : نه من تورو برا خواب میخوام پاشو بیا
من و زن داییم :
من : چیزه.. 😂😂😂 بد شد که.. ولی تو بیا 😂😂
جمله بندی هام دیشب به طرز فجیعی زشت برداشت بود 😂😂
Post #31506
15