امشب همزمان نرگس گریه میکرد بغلش کنم بچرخونمش و از اونورم محمد گیر داده بود فقط من باید نگاه کنم و باهاش مشق هاشو کار کنم. بعد وسط شام بودم و پاشدم اونو ول کردم نرگسو گرفتم و محمدم میومد دنبالم نشستم به اونم گوش میدادم
بعد از اونور سحر : ابجی عین این مامانا شدی
قیافه من که دلم میخواست بشینم زار بزنم که خواب دارم :
Post #31721
4