خاطرات یک همکلاسی (بخش دوم)
بی هیچ اغراقی در کلام، استاد روحانی رانکوهی آموزگاری خردمند و فرزانه بودند. روشها و تکنیکهای آموزشی ایشان به معنای واقعی کلمه بیبدیل بود. استفاده از آهنگ صدا، حرکات
فیزیکی، شیوهی منحصر به فرد نوشتن روی تابلو، طنزهای به هنگام در کنار دانش وسیع و تجربهی فراوان ایشان واقعا کلاس درس را به محیطی جذاب و دلانگیز تبدیل میکرد.
جمع صورت با چنین معنای ژرف
می نیاید جز ز سلطانی شگرف
https://bit.ly/3w8J8fi
آشنایی با استاد برجستهای در کامپیوتر آن هم از زادگاه، خطهی رودسر، برای منِ جوانِ عاشق نرمافزاربی گمان نوعی نمایی شدن تابع انگیزه بود. استاد زادهی “رانکوه” شهری از شهرستان رودسر بود و من هم جوانی از “بیبالان” رودسر. حدس میزدم از پسوند نام خانوادگی من- “بیبالان”- استاد میدانند که من هم رودسری هستم، اما مطمئن نبودم.
یادم هست که به رسم مالوفِ دانشجویان، کلاسهای صبح و بیش از آنها، کلاس پنجشنبهها که دانشگاه تعطیل بود، جای مناسبی برای چرت زدنها بود و حواسپرتیها. با این حال، هیچکس نه میتوانست و نه زَهره و نه تمایل به چرت زدن در کلاس پایگاه داده را داشت. کلاس ما در یکی از کلاسهای درس ساختمان ابن سینای شریف برگزار میشد. اتاقی بزرگ و شیبدار که تخته سیاه در گودی کلاس قرار گرفته بود. استاد یک بار هنگام تدریس به ناگاه با سرعت تمام از جلوی تابلو تا انتهای کلاس را دویدند. نمیدانم چند نفر از همکلاسیها
چرتشان پاره شد!
کسانی که استاد را میشناسند میدانند که ایشان تسلط بینظیری در برگردان فارسی واژگان حوزهی کامپیوتر دارند. با این پیشزمینه، یادم هست یک بار روی تابلو نوشتند database و با کمی فاصله نوشتند “پایگاه داده” ( درست خاطرم نیست، شاید هم نوشتند بانک اطلاعاتی). بعد حرفشان را ادامه دادند. “بچهها این کلمه [اشاره به پایگاه داده] زبان مادری است.” و زیر آن نوشتند مادری. بعد ادامه دادند “این یکی [اشاره به database] زبان مادرجانی است” روی کلمهی جان تاکید کردند و زیر آن نوشتند مادرجانی. و ادامه دادند “خوب معلوم هست که مادرجانی از مادری عزیزتره؛ خوب چرا؟ بدیهی هست! چون آخرش «جان» داره. «جان» هم وقته به کار میبریم که خیلی برای ما عزیز باشه”.اگر چه همه ما آن روز به این بیان شیرین استاد خندیدیم، اما بعدها دانستم که ما به جای خنده باید بر آنچه بر ادبیات پارسی می گذرد میگریستیم. استاد نازنین! امروز دیگر database از زبان “مادرجانی” فراتر رفته و زبان
“عزیزتر از جان” شده است. با این همه تاثیر این دغدغه استاد برای من این شد که همواره کوشیدهام که تا جای ممکن از واژگان پارسی در نوشتار تخصصی استفاده کنم.
بیش از دو دهه از زمان آن کلاس من با استاد میگذرد ولی کماکان دلم برای نوشتههای استاد روی تختهی سیاه تنگ میشود. پیشنیاز دنبال کردن درس و برداشت یاداشت از مطالب کلاس این بود که یک لحظه از استاد و تخته سیاه کلاس غافل نشوی؛ یک لحظه غفلت همان و گم کردن سررشته درس همان. به عنوان مثالی بر این امر، فرض کنید استاد مشغول نوشتن مطلبی در گوشهی راست بالای تابلو بودند، با کمبود فضای لازم برای نوشت ناگهان با یک فلش بسیار بلند کج معوج مطلب را در گوشهی چپ پایین تابلو ادامه میدادند، بعد یک فلش بلند کج معوج دیگر ادامه مطلب را به گوشه چپ بالای تابلو جابجا میکرد. گاهی از راست به چپ، گاهی از بالا به پایین مینوشتند. به فرمایش مولانا در وصف حال دلداگی و تشبیه به حرکات مهرههای شطرنج:
گاه چون رخ رفته بالا تا نشیب
گاه چون پیلی برفته بر اریب
گزیده:
چند بار حين درس انگار كه يك دفعه ياد چيزي افتاده باشه مكث كرد و انگار كه روي صحبتش با خودش باشه گفت: محمد تقي، قدت كوتاهه يادت باشه اين يعني به خاك نزديكتري از بقيه.
(منبع : وبلاگ مرقومات میرزا ناصر)
Post #237
345