اگر بشود چه میشود! افسانه جزوات سوپر خلاصه!ملا نصرالدین، تا بحال دریا را ندیده بود روزی گذرش به کنار دریا افتاد. با خود گفت: «جل الخالق! چه قدر آب!
فکر عجیبی به ذهن ملا رسید. بلند شد و با عجله به شهر رفت. به اولین بقالی كه رسید ظرف ماستی خرید و دوباره بازگشت و آمد و در كنار ساحل نشست و شروع كرد با قاشق كم كم ماست را در آب حل كردن .
مردی از آنجا میگذشت پرسید: ملا چه كار می كنی؟ ملا خونسرد گفت: دارم دوغ درست میكنم.
ملا همانگونه كه در عوالم خودش بود گفت: فكرش را بكن من كه از داراییهای روی خشكی بهرهای نبردهام اگر شانس بیاورم این دوغ درست شود، آن وقت بتوانم آن را بفروشم چقدر ثروتمند خواهم شد. فكرش را بكن اگر بشود، چه میشود.
مرد خندید و گفت: «دیوانه شده ای، مگر می شود؟
ملانصرالدین گفت: «خودم هم مطمئن نیستم که بشود، اما می دانی اگر بشود، چه می شود؟!» ذهن ما در شرایط بحرانی به دنبالی راهیست که مسیر صد ساله را یک شبه طی کنیم. استدلال هم یکیست:
که اگر بشود چه میشود.
حتی اگر این مسیر را بار ها رفته باشیم اما چیزی عوض نمیشود چون ممکن است این بار متفاوت از دفعات قبل باشد.
اصلا قمارباز چرا هیچوقت تسلیم نمیشود؟