🔹فراموش می شوی
فراموش می شوی
گویی که هرگز نبوده ای
مانند مرگ یک پرنده
چون کلیسایی متروک
عشقی زودگذر
و مثل گلی در برف
فراموش می شوی
من از آنِ جاده ام
جایی که
گامهای کسی از گامهایم پیشی گرفت
کسی که
رؤیاهایش را به رؤیاهایم دیکته کرد
کسی که
سخن بر وفق مرام خویش می راند
تا در داستانی رخنه کند
یا برای کسی که پس از او خواهد آمد
قطعه آوازی و طنینی
برافروزد
فراموش می شوی
انگار که هرگز نبوده ای
نه در هیئت شخصی
نه در کسوت متنی
و فراموش می شوی
با آگاهی قدم بر می دارم
شاید
به داستان ها پیرنگی شخصی بخشم
من و واژه ها
یکدیگر را پیش می رانیم
من صورت واژه هایم
و آن ها تجلی هایی آزاد و رهایند
اما
آنچه را که باید بگویم
از پیش گفتهاند
فردای سپری شده از من پیش می افتد
من پادشاه پژواکم
و جز پانوشت ها
تاج و تختی ندارم
و راه
خود شیوه ی رفتن است
گویا گذشتگان
توصیف چیزی را فراموش کرده اند
تا اینک در آن
عاطفه و احساس را
بیدار سازم
فراموش می شوی
گویی که هرگز نبوده ای
نه در هیئت خبری
نه در کسوت اثری
و فراموش می شوی
من از آنِ جاده ام
آنجا که کسی گام به گام من راه می رود
و در مسیر رویاهایم
از من پیش می افتد
کسی که بر درگاه خانه
در ستایش باغچه های تبعیدگاه
شعری می سراید
رها از فردای محتوم
از دنیا و آخرتم
از پرستش دیروز
و بهشت زمینی ام
رها از استعاره ها
آزاد از زبانم
پس گواهی دهید:
که من آزاد و زنده ام
هرگاه
فراموش می شوم
🔸شعر: محمود درویش
🔹ترجمه: بهروز سپیدنامه
♦️پ ن:
نسخه دوم ترجمه شعر محمود درویش با اندکی گشودگی در ترجمه
Post #3252
258