🧡 فکر میکردم یه شب معمولیه...
مامان داشت ظرفها رو میشست.
بابا از سر کار برگشته بود و روی مبل نشسته بود و با گوشیاش کار میکرد.
مامان از آشپزخونه گفت:
— باز که اومدی نشستی پای گوشیت!
پاشو پاشو، لباسا رو پهن کن تا صبح خشک بشه.
بابا چیزی نگفت.
من داشتم مشق مینوشتم.
چند دقیقه بعد، مامان اومد کنارم و آروم گفت:
— بابات کلاً همینطوریه.
باید هی بهش بگی چیکار کنه، چیکار نکنه.
خستهم کرده.
من چیزی نگفتم.
سرم رو انداختم پایین و به دفترم نگاه کردم.
نمیدونستم چی باید بگم.
من بابا رو دوست دارم.
مامان رو هم دوست دارم.
بعد از چند دقیقه، پاشدم رفتم توی اتاقم که غلطگیر رو بیارم.
بابا داشت لباسا رو توی بالکن پهن میکرد.
منو که دید گفت:
— بیا ببین این مامانت دوباره چی خریده!
بعد خندید و گفت:
— مامانت اصلاً بلد نیست پول خرج کنه.
هرچی میبینه میخره.
حرفش خندهدار نبود.
اما من خندیدم.
چون نمیدونستم اگر نخندم، چی میشه.
بعضی وقتا فکر میکنم شما دوتا نمیدونید من وسط این حرفهاتونم.
وقتی از هم بد میگید یا ایراد میگیرید من نمیتونم طرف شما باشم، چون هر دوتونو دوست دارم.
من اصلاً نمیخوام طرف هیچ کدومتون باشم.
شاید فکر کنید من نمیفهمم.
ولی میفهمم.
فقط شاید بلد نیستم دربارهش باهاتون حرف بزنم.
وقتی از هم بد میگید، با خودم فکر میکنم:
نکنه یکی از شما رو نباید اینقدر دوست داشته باشم؟؟؟
آخه شما دوتا،
مامان و بابای منید.
اگه از هم ناراحتید، از دل هم دربیارید.
اگه با هم دعوا دارید، حلش کنید.
اگه از رفتار هم خوشتون نمیاد،
دربارهش حرف بزنید.
فقط...
لطفاً منو واردش نکنید.
من نمیخوام قاضی شما باشم.
نمیخوام مجبور باشم بفهمم
کدومتون خوبه و کدومتون بده.
من فقط میخوام ...
بچهتون باشم.
همین 🧡
— پیش از آمدنت
@beforeyouarrive
Post #45
927
- ❤ 26
- 💔 8