🔸 داشت از مامان و باباش میگفت.
ـ وای، دیشب دوباره دعواشون شد.
گفتم:
ـ سر چی؟
گفت:
ـ نمیدونم. رسیدم خونه دیدم دارن دعوا میکنن، همونو پیچیدم اومدم پیشت. والا همیشه سر چیزای مسخرهست.
یه کم مکث کرد.
بعد ادامه داد:
ـ همیشه هم یه جوری با هم دعوا میکنن که آدم فکر میکنه دیگه این سری حتماً طلاق میگیرن. بعد فرداش میبینم نشستن دارن با هم سریال ترکی نگاه میکنن و داستانش رو حدس میزنن. انگار نه انگار که دیشب اینطوری داشتن همو پاره میکردن.
بعد انگار که یاد یه چیزی افتاده باشه، صورتش حالت غم گرفته و به پایین خیره شد و گفت :
ـ بچه که بودم، موقع دعواشون کابوسم بود. استرس میگرفتم و نمیتونستم هیچ کاری بکنم. الانم که بزرگ شدم، بازم ته دلم میلرزه وقتی صداشون بالا میره. حتی وقتی با فرشادم دعوام میشه، شده سر چیزای کوچیک، استرس همه جونمو میگیره. فکر میکنم الانه که همهچی بین ما تموم بشه ...
🔸 اون میگفت و من یاد مامان و بابای خودم میافتادم.
اونام همیشه دعوا میکردن.
شده بود صداشون بالا بره.
شده بود برای یه مدت کوتاه با هم سرسنگین بشن و حرف نزنن.
اما بعدش همیشه جلوی من آشتی میکردن.
قشنگ یادمه، از هم عذرخواهی میکردن و میگفتن :
ـ تقصیر منم بود که دعوا شد.
شاید خودشون نمیدونستن،
ولی من خیلی به دیدن اون آشتیها و عذرخواهی کردنا نیاز داشتم.
لازم داشتم ببینم چطوری رابطهای که آسیب دیده رو ترمیم میکنن.
لازم داشتم بدونم قرار نیست از هم جدا بشن.
بدونم این فقط یه دعوا و اختلافه؛
و میشه وقتی آروم شد، دوباره از دل هم درآورد.
🔸 تو فکر و خیال خودم بودم که یهو گفت:
ـ گوشِت با منه؟!
گفتم:
ـ نه، ببخشید. یه لحظه ذهنم رفت. بگو، الان حواسم بهت هست. 🧡
— پیش از آمدنت
@beforeyouarrive
Post #47
936
- ❤ 18
- 💔 2