🧡 چه خبرته؟!
تازه شام خورده بودن.
مهمون داشتن.
خاله و شوهرخاله اومده بودن.
اون موقع ۱۲ سال بیشتر سن نداشت.
سیر نشده بود. دلش هم بیسکوئیت میخواست.
برای خودش چندتا بیسکوئیت آورد که با چایی بخوره، شاید یه کم سیر بشه.
همین که بیسکوئیتها رو آورد، مامانش جلو همه برگشت گفت:
«تو مگه الان شام نخوردی؟ چه خبرته؟»
همین یه جمله.
ولی انگار یهدفعه همهچی ریخت سرش.
حس کرد همه شنیدن.
همه فهمیدن دوباره داره چیزی میخوره.
صورتش داغ شد.
دیگه دلش نمیخواست به کسی نگاه کنه.
بیسکوئیتها هم دیگه به دردش نمیخوردن.
فقط دلش میخواست هرچه زودتر اون لحظه تموم بشه.
صورتش داغ شده بود،
دلشوره گرفته بود نکنه باز مامانش یه چیز دیگه بگه بدتر خجالت بکشه،
تو خودش جمع شده بود،
جرئت نمیکرد به بقیه نگاه کنه که نکنه نگاش کنن،
دلش میخواست زمین دهن باز کنه ...
🧡 #از_بدنت_چه_خبر؟ | شرم
— پیش از آمدنت
@beforeyouarrive
Post #43
1.06K
- ❤ 18
- 💔 12