🧡 جنینی در آستانهی استعفا!
چشماشو باز کرد.
همون لحظهی اول، بدون اینکه بخواد، یاد دعوای دیشب افتاد.
دستش رفت سمت گوشی.
هیچ پیامی نبود.
میدونست دعواشون هرچقدر هم بد باشه،
اون همیشه «صبح بخیر» رو براش میفرسته.
حتی وقتی دلخور و عصبانیه.
«صبح بخیر» انگار یه قانون نانوشته بینشون بود.
یعنی هنوز، با همهی دلخوری،
یه چیزی سر جاشه.
چند دقیقه گذشت.
باز گوشی رو چک کرد.
هنوز خبری نبود.
این بار قلبش رو حس کرد.
قلبی که تقریباً هیچوقت حواسش به بودنش نبود.
چند تا تپش تند.
بعد گلوش شروع کرد به گرفتن؛
انگار تازه یادش افتاده بود میتونه بغض کنه.
شکمش شل شد.
پاهاش بیحس شدن.
کف دستاش سرد شد.
چند لحظه فقط به صفحه خیره موند.
شاید پیام بده.
شاید هنوز عصبانیه.
شاید...
ولی یه جای دلش میدونست.
این دعوا، مثل دعواهای قبلی نبود.
لبهی تخت نشست.
دلش میخواست خودش رو جمع کنه،
شبیه جنینی که یه روز توی رَحِم مامانش بود؛
برگرده به همون جای نرم و گرم
و همونجا بیحرکت بمونه.
ولی باید میرفت سر کار.
بلند شد.
لباس پوشید.
گوشی رو برداشت.
هنوز «صبح بخیر» نیومده بود.
اگه میتونست، همون روز شغلش رو عوض میکرد.
میرفت سراغ یه شغل بیحقوق؛
شغلی که فقط یه وظیفه داشت:
انتظار برای «صبح بخیر».
🧡 #از_بدنت_چه_خبر؟ | غم
— پیش از آمدنت
@beforeyouarrive
Post #34
437
- ❤ 16
- 😢 1