با دلی مشوش و ذهنی نگران، زیر سقف آسمان، روی نیمکتِ آبیرنگِ میدان مینشینم و لیوان قهوه را کنارم میگذارم. حالا تمام شهر رنگ پاییز گرفته و هر گوشه، برگهای سبز را میبینم که آرامآرام از کنارهها زرد و خشکیده میشوند. گذرِ عمر! روی نیمکت روبهرویی، جوانکهای سرباز با یونیفرم آبیِ تیره نشستهاند و در فرصت فراغت کوتاهشان سیگار دود میکنند. روی نیمکت کناری، دختر جوانی نشسته که تا چندی پیش، سر روی پای محبوب گذاشته بود و نوازش میشد. دریغا عشق گاهی چقدر به ما نزدیک است! مرد جوانی روی نیمکت سمت راست نشسته. درگیر کار مهمی به نظر میرسد و پاهایش را از اضطراب تکان میدهد.
من چرا همهی اینها را نوشتم؟ نمیدانم. من هم دلنگران و آشفتهام و چشمبهراهِ آیندهای که نمیدانم چه برایم در چنته دارد. اگر احساسِ این روزهایم نامی داشت، میگفتم «تعلیق». حقیقت این است که من معلقم و نمیدانم چه خواهد شد.
کاش سالها بعد، وقتی به این روزها نگاه کنم، ایمان داشته باشم که آنچه برایم بهترین بود اتفاق افتاده. «خوشبختی» لزوماً با خوشحالی یکسان نیست. گاهی انسان در وسعتِ رنج نیز خوشبختی را لمس میکند. و من امیدوارم، ارغوانِ سالهای بعد، وقتی به این دخترِ تنهای مضطرب روی نیمکت آبی پارک فکر میکند، احساس «خوشبختی» داشته باشد. همین.
✍: ارغوان؛
چهارشنبه ۱۵ مهر؛ میانهی ماه اول پاییز ۱۴۰۵
در تشویش روزهای انتخاب رشته و دانشگاه.
Post #6174
103
- ❤ 15