مفتاحِ ظلمت
گاه مفتاح، نه اسمی عظیم است و نه وردی دشوار؛ نغمهای است ساده، چند نتِ پیدرپی، که اگر وجود خویش را به ارتعاش آن درآوری، دری از جایی که نمیدانستی هست، گشوده شود.
شبی آن نغمه در من افتاد.
نخست شنیدمش.
پس با آن لرزیدم.
و اندکاندک ندانستم من آن را تکرار میکنم یا او مرا.
آنگاه دری گشوده شد.
نه در دیوار.
در من.
و من به ظلمتسرای باطن خویش فروچکیدم، چون قطرهای که از نوک برگ رها شود و در بیکرانگیِ آبی سیاه فرو افتد.
ژونگ...
صدای قطره آمد.
نمیدانستم در آب افتاد یا در من.
باز فرو رفتم.
آنجا نه راهی بود و نه کناری؛ ظلمتی بود لایتناهی، و من در آن، نقطهای کوچکتر از خویش.
ژونگ...
هر بار که آواز میآمد، چیزی در تاریکی تکان میخورد.
نه آنقدر که صورتش پیدا شود؛ تنها به اندازهای که بدانی چیزی آنجاست.
پس نوری در سینه خویش دیدم، چون شمعی در حجرهای بیدر و پنجره.
و هر جا روشنی آن میافتاد، پارهای از آن ظلمت شکل میگرفت.
آنجا دانستم:
هر کاو که به قدرِ شمعِ دل، عالم دید
از ظلمتِ خویشتن یکی محرم دید
آن کس که چراغِ جان در او روشن شد
در شامِ نهان، صبح و سحر هر دم دید
اما ندانستم آنچه پدیدار میشد از پیش در تاریکی بود، یا چون نور بدان میرسید، هستی مییافت.
این را از که توان پرسید؟
ژونگ...
صورتی گذشت.
سایهای پشت آن.
چشمی گشوده شد و باز ناپدید گشت.
چیزی مرا به نامی خواند که هرگز نشنیده بودم و با این همه، گویی هزار سال نام من همان بود.
پس دانستم که در این اشارتهاست برای آنان که میجویند.
و ندا آمد:
«شمعِ دل تو چقدر روشن شده است؟»
جواب ندادم.
پروانهای دیدم بر گرد شعله.
دوری زد.
دوری دیگر.
و ناگاه در آتش فرو رفت.
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
لحظهای شعله بالا گرفت.
آنگاه نه پروانه دیدم و نه آتش.
تنها روشنایی بود در میانه ظلمتی که پایان نداشت.
خواستم بدانم:
این نور از من بود؟
یا آنچه میدیدم، با نور من پدید میآمد؟
قطرهای دیگر چکید.
ژونگ...
و جوابی نیامد.
#بیان_دیگر #دلنوشته
@bayandigar
Post #131
69