🎬 هامون؛ وقتی بحران ایمان به بحران معنا تبدیل میشود
✍ مهدی عربشاهی
بیش از سه دهه از ساختهشدن «هامون» داریوش مهرجویی میگذرد، اما حمید هامون هنوز بهطرز عجیبی معاصر است. شاید چون مسئله او فقط شکست یک ازدواج یا آشفتگی روانی یک روشنفکر نیست. هامون داستان انسانی است که جهان معناییاش در حال فروپاشی است و دیگر نمیداند به چه چیزی میتواند تکیه کند.
خسرو شکیبایی با بازی درخشانش این فروپاشی را به چیزی فراتر از یک شخصیت سینمایی تبدیل میکند. هامون مدام حرف میزند، کتاب میخواند، نقلقول میکند، فلسفه میبافد، به عرفان پناه میبرد، عاشق میشود، خشمگین میشود و از این سو به آن سو میدود. گویی اگر لحظهای بایستد، با خلأیی روبهرو خواهد شد که تمام این کلمات برای فرار از آن ساخته شدهاند.
مسئله هامون را میتوان «بحران ایمان» دانست؛ اما نه فقط ایمان مذهبی. او در مرز چند جهان گرفتار شده است. دیگر نمیتواند با اطمینان انسان سنتی باشد، اما عقلانیت مدرن هم برایش خانهای نساخته است. عرفان برایش جذاب است، اما نمیتواند کاملاً به آن تسلیم شود. فلسفه میخواند، اما فلسفه دردش را درمان نمیکند. عشق را مطلق میکند و هنگامی که عشق فرو میریزد، بخشی از جهان او نیز فرو میریزد.
اینجاست که بحران ایمان به بحران معنا تبدیل میشود.
انسان سنتی معمولاً در جهانی متولد میشد که پیشاپیش برای بسیاری از پرسشهای بنیادی پاسخ داشت: من کیستم؟ از کجا آمدهام؟ چگونه باید زندگی کنم؟ رنج چه معنایی دارد؟ مرگ چیست؟ جهان جدید بسیاری از این پاسخهای قطعی را از ما گرفته است، بیآنکه الزاماً چیزی همسنگ آنها به ما بدهد. آزادی بیشتری به دست آوردهایم، اما همراه آزادی، مسئولیت هولناک ساختن معنا نیز بر دوش خودمان افتاده است.
هامون در چنین برزخی زندگی میکند. او نه میتواند به جهان پیشین بازگردد و نه هنوز قادر است جهان تازهای برای خودش بسازد.
از این منظر، علی عابدینی نیز اهمیت دیگری پیدا میکند. هامون در او چیزی بیش از یک دوست میجوید: مرشد، پدر معنوی، انسانی که شاید «راه» را یافته باشد. هرچه جهان هامون آشفتهتر میشود، میل او به یافتن کسی که پاسخ را بداند بیشتر میشود. این همان لحظهای است که انسان مدرن، پس از کنارزدن پاسخهای سنتی، گاه دوباره در جستوجوی پیر، مرشد، روانکاو، فیلسوف یا آموزهای تازه برمیآید.
اما شاید یکی از رازهای «هامون» همین باشد: هیچکس نمیتواند پاسخ نهایی را به جای او پیدا کند.
حتی پایان فیلم نیز پاسخ روشنی به ما نمیدهد. دریا، غرقشدن، نجات و حضور علی را میتوان به شکلهای مختلف خواند: مرگ و تولد دوباره، بازگشت به ناخودآگاه، شکست «من» متورم، یا صرفاً آخرین تقلای انسانی که دیگر توان تحمل جهان خودش را ندارد. فیلم درست در جایی قدرتمند میشود که از دادن پاسخ قطعی سر باز میزند.
شاید به همین دلیل «هامون» برای بعضی از ما فیلمی نیست که یکبار ببینیم و تمام شود. در دورههای مختلف زندگی دوباره به سراغش میرویم و هر بار فیلم دیگری میبینیم؛ چون این هامون نیست که تغییر کرده است، ما تغییر کردهایم.
و شاید پرسش اصلی فیلم هنوز همان پرسشی باشد که انسان پسادینی و انسان مدرن با آن زندگی میکند:
اگر معنا دیگر از آسمان، سنت، خانواده یا جامعه به صورت آماده به ما داده نشود، چه باید کرد؟
آیا باید معنایی را کشف کنیم؟
یا سرانجام باید شهامت پیدا کنیم و معنایی را بسازیم؟
شاید سفر هامون درست از همینجا آغاز میشود.
#هامون #داریوش_مهرجویی #جستجوی_معنا
@bayandigar
Post #127
137