شاهنامه؛ آزمایشگاه انسانشناسی ایرانی
✍ مهدی عربشاهی
شاهنامه را معمولاً حماسه ملی ایرانیان میخوانیم؛ کتاب پهلوانان و پادشاهان، جنگها و شکستها، ایران و توران و کشاکش نیکی و بدی. اما میتوان از زاویهای دیگر نیز به آن نگاه کرد: شاهنامه یکی از بزرگترین آزمایشگاههای انسانشناسی فرهنگ ایرانی است. فردوسی فقط داستان جنگ رستم و اسفندیار یا مرگ سهراب را روایت نمیکند؛ انسان را در موقعیتهایی قرار میدهد که شخصیت واقعی او آشکار میشود: وقتی قدرت به دست میآورد، وقتی عاشق میشود، وقتی میان خانواده و وظیفه گرفتار میماند، وقتی تحقیر میشود، وقتی باید از فرمان پدر سرپیچی کند، وقتی با مرگ روبهرو میشود و حتی وقتی باید بداند زمان کناررفتن از قدرت فرا رسیده است.
از این منظر، شخصیتهای شاهنامه فقط قهرمانان دوردست اساطیری نیستند؛ هرکدام یک امکان انسانی را به نهایت میرسانند. جمشید نمونه پادشاهی است که شکوفایی و آبادانی در او آرامآرام به خودبزرگبینی تبدیل میشود؛ گویی کسی که جهان را ساخته، سرانجام باور میکند جهان بدون او معنایی ندارد. ضحاک تصویری است از میل و قدرتی که هرچه بیشتر تغذیه شود، گرسنهتر میشود. سیاوش با پرسشی متفاوت روبهروست: آیا میتوان در جهانی آلوده پاک ماند، و پاکی اگر از قدرت تشخیص و سیاست بیبهره باشد چه بهایی خواهد داشت؟ کیخسرو شاید یکی از نادرترین تصاویر ادبیات ما از انسانی باشد که به اوج قدرت میرسد و درست در همان لحظه قادر است از آن دل بکند.
رستم نیز فقط «پهلوان ایران» نیست. او قدرتی عظیم دارد، اما همین قدرت همیشه به معنای شناخت بیشتر نیست. تراژدی رستم و سهراب را میتوان داستان نابینایی قدرت در برابر رابطه خواند: پدری که میتواند سپاهها را شکست دهد، فرزند خود را نمیشناسد. در داستان رستم و اسفندیار نیز دو انسان بد و خوب روبهروی هم قرار نگرفتهاند؛ دو دستگاه فضیلت با یکدیگر تصادم میکنند. یکی نماینده استقلال، تجربه و آزادی پهلوانی است و دیگری نماینده وظیفه، عهد و فرمان. فاجعه دقیقاً از جایی آغاز میشود که هر دو طرف بخشی از حقیقت را در اختیار دارند.
حتی شخصیتهایی که معمولاً در حاشیه خوانده میشوند، مسئلهای عمیق انسانی پیش میکشند. زال کودکی است که بهسبب تفاوت ظاهری طرد میشود و بعدها همان تفاوت بخشی از هویت و نیروی او میشود. عشق زال و رودابه در برابر مرزهای خانوادگی، قومی و سیاسی قرار میگیرد. گشتاسپ نشان میدهد چگونه قدرت پدرانه میتواند پشت زبان وظیفه پنهان شود. اسفندیار این پرسش را پیش میکشد که اطاعت تا کجا فضیلت است و از کجا انسان باید مسئولیت داوری اخلاقی خودش را بپذیرد؟
از این منظر، شاهنامه کتاب پاسخهای ساده نیست. اتفاقاً عظمت آن در این است که بسیاری از شخصیتهای مهمش را نمیتوان به «خوب» و «بد» تقلیل داد. آدمها ترکیبی از بزرگی و ضعفاند؛ فضیلتی که در یک موقعیت نجاتبخش است، در موقعیتی دیگر میتواند ویرانگر شود. قدرت رستم همان چیزی است که ایران را بارها نجات میدهد و همان قدرت نیز نمیتواند او را از تراژدی مصون کند. پاکی سیاوش ستودنی است، اما جهان سیاسی الزاماً به پاکی پاداش نمیدهد. فرمانبرداری اسفندیار میتواند نشانه استواری باشد و همزمان او را به سوی مرگ ببرد.
شاید به همین دلیل شاهنامه پس از هزار سال هنوز زنده است. ما الزاماً دیگر با دیو سپید نمیجنگیم و پادشاه توران به کشورمان حمله نمیکند، اما همچنان با مسئله قدرت، غرور، پدر، فرزند، عشق، هویت، وفاداری، خشم، سرنوشت، شکست، مرگ و میراثی که از خود باقی میگذاریم روبهرو هستیم. لباس موقعیتها عوض شده است؛ مسئلههای انسانی چندان عوض نشدهاند.
در این مجموعه میخواهم شاهنامه را نه فقط بهعنوان اثری برای شناخت گذشته ایران، بلکه بهعنوان کتابی برای شناخت انسان امروز بخوانم: داستان را روایت کنیم، مسئله انسانی پنهان در آن را بیرون بکشیم، از روانشناسی و مفهوم کهنالگو کمک بگیریم و در پایان دوباره به زندگی خودمان برگردیم. نه اینکه فردوسی را روانشناس مدرن جا بزنیم یا از هر داستان چند «درس موفقیت» بیرون بکشیم؛ بلکه ببینیم این داستانهای کهن چگونه هنوز میتوانند آینهای در برابر انسان معاصر بگیرند.
شاید شاهنامه فقط کتابی درباره اینکه «ایرانیان چه کسانی بودند» نباشد. میتوان پرسید: وقتی انسان صاحب قدرت میشود چه بر سرش میآید؟ وقتی عشق با هویت جمعی درگیر میشود چه میکند؟ چه زمانی وفاداری فضیلت است و چه زمانی زندان؟ چرا پدران فرزندانشان را نمیبینند؟ و آیا انسان میتواند در اوج قدرت، مانند کیخسرو، بداند چه زمانی باید برخیزد و برود؟
در چند هفته آینده، هر جمعه سراغ یکی از روایتها یا شخصیتهای شاهنامه میرویم و میکوشیم آن را از همین زاویه بخوانیم: شاهنامه بهمثابه آزمایشگاه انسان و آینهای برای زندگی امروز.
#شاهنامه #فردوسی #کهن_الگو
@bayandigar
Post #126
1.4K
- ❤ 4
- 👍 3